علی صاحب‌ الحواشی Telegram channel photo

علی صاحب‌ الحواشی

@sahebolhavashiPublic Channel

علی صاحب‌ الحواشی shares Desi updates and media on Telegram. Join to stay updated.

Desiاردوپاکستان

1.4k

Last views

6.2k (6,197 subscribers)
اراکین
—
Rating
84
Total Posts
Oct 14, 2026, 10:50 AM
اپ ڈیٹ کیا گیا
Apr 5, 2026
Created
Stats

آپ اردو میں مواد دیکھ رہے ہیں۔ دوسری زبانوں میں مواد دیکھنے کے لیے سائٹ کی زبان تبدیل کریں۔

Channel Information

Channel Information
Channel Nameعلی صاحب‌ الحواشی
Username@sahebolhavashi
CategoryDesi
Languageاردو
Countryپاکستان
اراکین6,197
Channel TypePublic Channel
Created5 اپریل، 2026
Last Updated14 اکتوبر، 2026 • 7 دنوں پہلے
StatusActive

درجہ بندی

عالمی درجہ بندی
#227701-127
زبان کی درجہ بندی
#386+1
زمرہ کی درجہ بندی
#10230-26

سبسکرائبرز کی تعداد میں اضافہ

کل: 6.2K30 Days growth: -220.4%
09/1509/2009/2509/3010/0510/1010/14
سبسکرائبرز کی تعداد میں اضافہ - 30 Days
DateSubscribers
15:09:20266,219
16:09:20266,219
17:09:20266,205
18:09:20266,205
19:09:20266,205
20:09:20266,205
21:09:20266,205
22:09:20266,205
23:09:20266,205
24:09:20266,205
25:09:20266,205
26:09:20266,205
27:09:20266,205
28:09:20266,205
29:09:20266,205
30:09:20266,205
01:10:20266,205
02:10:20266,205
03:10:20266,205
04:10:20266,205
05:10:20266,205
06:10:20266,205
07:10:20266,205
08:10:20266,205
09:10:20266,205
10:10:20266,205
11:10:20266,205
12:10:20266,205
13:10:20266,205
14:10:20266,197
سبسکرائبرز کی تعداد میں اضافہ - Weekly
DateSubscribers
Week of 30:03:20265,447
Week of 06:04:20265,441
Week of 13:04:20265,441
Week of 20:04:20265,441
Week of 27:04:20265,624
Week of 04:05:20265,624
Week of 11:05:20265,664
Week of 18:05:20265,664
Week of 25:05:20265,664
Week of 01:06:20265,696
Week of 08:06:20265,696
Week of 15:06:20265,696
Week of 22:06:20265,696
Week of 29:06:20266,261
Week of 06:07:20266,261
Week of 13:07:20266,261
Week of 20:07:20266,284
Week of 27:07:20266,284
Week of 03:08:20266,238
Week of 10:08:20266,238
Week of 17:08:20266,256
Week of 24:08:20266,232
Week of 31:08:20266,232
Week of 07:09:20266,219
Week of 14:09:20266,205
Week of 21:09:20266,205
Week of 28:09:20266,205
Week of 05:10:20266,205
Week of 12:10:20266,197
سبسکرائبرز کی تعداد میں اضافہ - Monthly
DateSubscribers
April 20265,624
May 20265,664
June 20266,261
July 20266,284
August 20266,232
September 20266,205
October 20266,197
سبسکرائبرز کی تعداد میں اضافہ - Yearly
DateSubscribers
20266,197

Top 10 posts

Most viewed posts from this channel

By views
  1. #1http://axnegar.fahares.com/axnegar/c9f794c885f1cffdcf1ca7f79941be1cAgA7.5K
  2. #2[‍](https://attach.fahares.com/yUWFY1/V6J0JJvpnIG0eQA==) غم‌انگیزترین 7.2K
  3. #3[‍](https://attach.fahares.com/yUWFY1/V6J0JJvpnIG0eQA==) غم‌انگیزترین 7.0K
  4. #4https://attach.fahares.com/E3JyneCuU3ZE1CWPTRW7TA== ایران در گذار از ا5.7K
  5. #5[‍](https://attach.fahares.com/nc28hnbmaXYLGzYt9mClNA==) سعودی‌ها با ش5.5K
  6. #6https://t.me/caf_e_ein https://t.me/caf_e_ein4.2K
  7. #7https://attach.fahares.com/Y8gcQ6FcXWCg3b8+0xr/Og== "اذان‌من‌الله" که 4.1K
  8. #8✍علی صاحب‌الحواشی4.0K
  9. #9https://attach.fahares.com/Y8gcQ6FcXWDkiWqL9z4hhw== سرودی که شریعتیِ ش3.9K
  10. #10https://attach.fahares.com/zaiMufN7pF7kPqX2J3eYxA== هشدار به مردم ایرا3.9K

تازہ ترین پوسٹس

علی صاحب‌ الحواشی logo
علی صاحب‌ الحواشی

16 اکتوبر، 2026، 01:14

Video
‍ نابهنگامیِ تاریخیِ سلطه، و فتورِ نظری امامیه
بخش دوم

✍#علی‌صاحب‌الحواشی
(۲/۲)

این وضعیت به معنایی همان اعاده به امتناع حکومت در غیبت‌کبرایی است که امامیه از اول بدان قائل بود. اما این ظاهر نظریِ قضیه است؛ اصلِ عملی آن می‌شود که احکام قرآن قابلیت اجرایی در میان بشر را از دست می‌دهند (احکام اجماعیِ غیرقرآنیِ سلف‌صالح که هیچ!). حتی تعبیه‌های عجالتی و موردیِ اجتهادی نیز وجاهت‌ِ عام‌شان را از دست می‌دهند. در بهترین صورت "دین" خصوصی می‌شود، همان که آرمان سکولاریسم بود. البته می‌توان گفت که شریعت‌امامیه از اول "سکولار" بود ولی خمینی با طرح ولایت‌فقیه آن را از سکولار بودن درآورد و در این هاویه افکند. این سخن موجه به‌نظر می‌رسد.

دست‌آخر می‌توان به‌قطعیت گفت که:
۱) روحانیت امامیه نمی‌تواند در تذبذب فعلی‌اش درباره نقش عقل بماند.
۲) راه بی‌تذبذبِ مصباحیون، در حکم انتحارِ دین است.
۳) پذیرش هم‌عنانیِ عقلی که لاجرم تابع مزاج‌‌دهر است با شرع، شریعت را از حَیِّزِ همه‌شمولی عملی خارج کرده و اِعمال آن را بسته شرایط می‌کند.
۴) شریعتِ بسته‌شرایط شده، امکان "حکومت" ندارد.
۵) شریعتِ بسته‌شرایط، عملاً به خصوصی‌شدن دین می‌انجامد که نه‌فقط با حکومت‌دینی متعارض می‌افتد بلکه همه‌شمولیِ الهی آن نیز مخدوش می‌گردد.

اگر از این پنج حکم نتوان تن‌زد، تازه می‌رسیم به مباحث نظری درباره شریعت و رابطه آن با عقل‌ای که لاجرم تابعی از دوران‌تاریخی است.
البته این بحثی برای اندرونیِ روحانیت‌امامیه است، اما بعید می‌دانم که عاقبت‌اش جز از اعتزال اجتماعی و عقب‌نشستن به کنج مهجوری ایشان بشود. این اعتزال و کناره‌جویی، البته گزینه‌ای است (که به‌نظر من مقدّر است) ولی باید دید که آیا چنین شدنی، تمکین‌نمودن به سالبه به انتفای موضوع شدنِ دین نمی‌گردد؟! توجه داشته باشید که اسلام مسیحیت نیست که تبشیری و ایقانی پیش‌برود؛ بلکه از صدر اسلام "غلبه" و "جبر" شیوه گسترشِ آن بود. اعتزال و کناره‌جویی برای چنین دینی، حکم تمکین به زوال و پذیرش،باخت‌تاریخی را دارد.

سرنوشت تاریخی پُر کروفرترین نحله شیعه در تاریخ - که حکومت‌اسلامی هم درست کرد - پیش‌چشم‌مان است و اسماعیلیان بودند و به‌قول قرآن: "كَمۡ تَرَكُواْ مِن جَنَّـٰتࣲ وَعُيُونࣲ وَ زُرُوعࣲ وَ مَقَامࣲ كَرِيمࣲ وَنَعۡمَةࣲ كَانُواْ فِيهَا فَٰكِهِينَ...فَما بَکَت عَلیهم السّماء!" [چه‌بسیار باغ‌ها و چشمه‌‌سارها‌ و کشتزارها و منزلت‌‌های برتر که بهره‌مندانش بودند، و همه وانهاده و سپری شدند... آسمان‌ نیز برایشان نَگِریست!]

آن "عیون" و "زروع" و "نعمتِ" روحانیت که امروز در ایران حاصل‌شان است و بزودی دیگر نخواهد بود به کنار؛ آیا "مقام‌کریمِ" امامیه در قم و مشهد و عتبات و جبل‌عامل لبنان و بعدها پاکستان و شمال افغانستان هم برقرار خواهد ماند؟! یا که چون اسماعیلیان حتی جای خالی‌شان نیز دیده نخواهد شد؟! و بقول قرآن "آسمان نیز برایشان نخواهد گریست!"

لینک بخش نخست

Telegram

attach 📎

VIEW CHANNEL
1,4100082
علی صاحب‌ الحواشی logo
علی صاحب‌ الحواشی

16 اکتوبر، 2026، 01:14

Video
‍ نابهنگامیِ تاریخیِ سلطه، و فتورِ نظری امامیه
بخش نخست

✍#علی‌صاحب‌الحواشی
(۱/۲)

هیچ واقعه‌ای جز "حکومت‌اسلامی" را امکان آن‌ نبود تا "اسلام" را چنین بی‌آبرو و منفورِ عام کند. و در حال، هیچ حکومت‌اسلامیِ به‌جِدی هم نمی‌توانست بدون تخطی از احکام‌اسلام، کاری بجز آن بکند که جمهوری‌اسلامی کرد.

نواندیشان دینی و اصلاح‌طلبان به‌نام "عقل" دعوت به تخطی از بخش‌هایی از "اسلام" می‌کنند. اما روحانیت‌امامیه در برابرِ شریعتِ "اسلام" عملاً اعتنایی به عقل ندارد. استدلال‌شان آن است که حکمت‌های پوشیده بر عقلی در اجرای بی‌تنازل احکام شرع هست. این ایستارِ عملاً "اَخباری/اَشعری"، موضع "اصولیِ" "کُلَّما حَکَم‌به‌العقل، حَکَم به‌الشَرع" [آنچه عقل حکم کند، شرع نیز برآن حکم می‌کند] را نقض می‌کند.

اما حتی در میان روحانیت امامیه‌ای که عملاً اخباری می‌اندیشد ولی به‌نام اصولی است، نیز تذبذبی هست. جناح بی‌تذبذب همانیست که مصباح‌یزدی سخنگویش بود و کمترین تنازلی از اجرای شریعت را روا نمی‌داشت و در گفتن‌اش نیز پروایی نداشت؛ حتی معتقد به اعاده "برده‌داری" هم بود، چون اسلام بر آن صحه نهاده است. این‌که جمهوری‌اسلامی چنان نکرد، نشان تذبذب حاکم میان ایشان درباره نقش عقل است. "عقل" همیشه مزاحمِ "دین" بوده است! لااقل در ادیان ابراهیمی چنین بوده است.

اما سوای مشربِ مصباح که "عقل" را به‌کلی از وادی شریعت بیرون رانده بود، باقی روحانیت امامیه، "عقل" را کاملاً بیرون نرانده‌اند بلکه در زنجیرِ سفت‌وسخت‌اش کرده‌اند. از این‌نظر، موضع مصباحیون همچون موضعِ داعش تا پدرمعنوی‌شان رشیدرضا، واجد انسجام است ولی ایستار باقی روحانیت‌امامیه مذبذب و بی‌انسجام است. در این‌میان، موضع نواندیشان‌دینی و اصلاح‌طلبان، از بی‌انسجامی گذشته و می‌توان پاره‌پوره‌اش خواند!

باری آنچه نمی‌بایست بشود، نقداً شده است؛ غیرقابل برگشت هم هست. البته مثل همه ادوارتاریخی، "این‌نیز بگذرد"! اما آنچه "نگذرد" بحران‌دینی است که دامنگیر روحانیت‌امامیه شده‌ و بیشتر هم خواهد شد.
پرسش کانونیِ این بحران، که تازه نیست ولی اینک از مرزِ اضطرار عبور کرده، آن‌ است که "عقل" را تا چه میزان باید در "شرع" دخالت داد؟ این پرسشی برای تذبذبِ بزرگترین بخش روحانیت امامیه است، آنان‌که چون مصباحیون "بی‌تنازل" نمی‌اندیشند.

ناگفته پیداست که باختنِ "ایران" برای امامیه، یک باخت‌تاریخی/وجودی بود. فعل ماضی به‌کار بردم زیرا نقداً حاصل آمده است. این باخت، تبعات سهمگینی برای فرقه امامیه خواهد داشت که طلیعه‌اش مدتی است که پیداست.
اگر عقل را طبق قاعده "کُلَّما حَکَم‌به‌العقل، حَکَم به‌الشَرع" بخواهند هم‌عنانِ شرع کنند، لاجرم این شرع است که محوریت بلامنازعش را از دست داده و بسته‌به شرایط (contingent) می‌گردد. این هیچ معنایی جز انحلالِ عملیِ شریعت ندارد. زیرا آنچه "عقل" خوانده می‌شود، تابعی از "مزاج‌دهر" است؛ عقل، منطق نیست تا ثبات ریاضی‌وارِ ناوابسته به زمان داشته باشد. در نظر حضرات، شرع ثبات‌ِالهی دارد، نمی‌توان او را چندان به دُمِ عقل بست؛ سنگ را نمی‌توان اسفنج کرد، بخواهی چنانش کنی خرد می‌شود! حالِ شرعِ تحت فشارِ عقل‌زمانه چنین است.

این‌که عقل همان منطق‌صوری نیست، معرفتی مدرن است که در فهمِ قدماییِ روحانیت نمی‌گنجید. پس نمی‌توان مثل صاحبِ "جواهر" اندیشید، که اصولی هم بود. به‌نظر می‌رسد که قاطبه روحانیت‌امامیه در فراگردِ باختِ تاریخی‌شان در ایران به این فهم مدرن از عقل رسیده‌اند، یا لااقل بسیار بدان نزدیک شده‌اند. از سوی دیگر، ساختار اسلام، شریعت‌محور است. از این‌نظر مثل یهودیت است نه چون مسیحیت که شریعت ندارد. مسیحیتی که شریعت نداشت اما الهیات‌فلسفی بسیار فربهی داشت، در مصاف با "عقل" آن شد که شد. تکلیف مواجهه دینِ شریعت‌محور با عقل بس روشن‌تر است.

اگر شریعت اسلام تن به بسته‌‌ی شرایط بودن بدهد، بهترین صورتش آن می‌شود که مُقیَّد به گزینش این و آن مومن می‌گردد (تا در حقش اِعمال بشود یا خودش بدان عمل کند). آنگاه که چنین شد، همه‌شمولی‌ نظری شریعت از دست رفته خواهد بود. و چون چنین گردد قابلیت نظریِ حاکمیت عام نخواهد داشت؛ یعنی "حکومت‌اسلامی" ممتنع می‌گردد.

لینک بخش دوم

Telegram

attach 📎

VIEW CHANNEL
1,4100049
علی صاحب‌ الحواشی logo
علی صاحب‌ الحواشی

15 اکتوبر، 2026، 15:06

فلسفهٔ اگزیستانسیالیسم
✍علی صاحب‌الحواشی

این بخش دوم معرفی سارتر است که امروز شنیدم و لذت برده و آموختم. بابک‌احمدی در این جلسه به اجمال اما مهم، اشاراتی به فضای فکری روشنفکری پیش از انقلاب هم می‌کند که شنیدن و دانستن‌اش مغتنم است. از جمله به فضای تاثیرگذاری که علی‌شریعتی را با خود روبید و بُرد، چنان‌که خود بابک‌احمدی را نیز همراه نمود و روایتش می‌کند.

در این زمانه هرزه‌درایی‌ها و دادوستدبازارِ لیچار، "فهمیدن" و "تحویل‌گرفتن" و "دانستن" بی‌اندازه مهم است. این‌گفتنم به هیچ معنایی از معناها حکم تایید و صحه گذاشتن به جریان بدعاقبت روشنفکری پیش از انقلاب را ندارد، هرچه باشد من بیشترین نقدهای بنیان‌کن را به علی شریعتی داشته‌ام؛ اما او را می‌فهمم!

معتقدم نقادی لازم‌ است، به‌شرطی که قرینِ "فهمیدن" باشد؛ والا هرزگیِ عنتربازی و بقول عبیدزاکانی "سگ‌ از جاجهاندن" می‌شود، نه نقد!
1,4300046
علی صاحب‌ الحواشی logo
علی صاحب‌ الحواشی

14 اکتوبر، 2026، 18:15

‍ درسگفتار فلسفهٔ اگزیستانسیالیسم

استاد بابک احمدی

صوت جلسهٔ سیزدهم

کانال نطقیات

┄┄┅┅┅┅┅❅❁❅┅┅┅┅┅┄┄
از سارتر به روایت بابک احمدی تا "چرا می‌‌نویسم؟"
بخش دوم

✍#علی‌صاحب‌الحواشی
(۲/۲)

"دغدغه‌ها" با بیرون‌شدن از مسحوری فرهنگ پیدا می‌شوند، پیش از آن دغدغه‌ای نیست چون "ایمان" پاسخ همه‌چیز را در توبره‌اش دارد و مردم الفت ژرفی به آن دارند تا هر خرت‌وپرتی که از چنته‌اش عرضه کند را بر چشمِ دل نهاده و آرام می‌گیرند که "آسوده بخوابید، شهرِ هستی در امن و امان است!"

"دغدغه" زورکی نمی‌شود، او باید اصیل و جدی باشد که لاجرم پرسش‌انگیز می‌شود. وقتی چندان دغدغه‌ای نباشد، پرسش عمده‌ای هم به‌وجود نمی‌آید تا انسان در پی‌ِ پاسخ برآید. وقتی می‌پرسند چرا این‌قدر با حرارت می‌نویسی، نشان از آن دارد که پرسنده "دغدغه"ی زیاده فشارآورنده‌ای ندارد، که اگر می‌داشت این را نمی‌پرسید؛ سوته‌دلی می‌بود که حالِ سوته‌دلان داند! شاید پرسش‌هایی داشته باشد ولی آن پرسه‌ها برایش زیاده حاد نشده‌اند تا بتوان به دغدغه‌اش تعبیر نمود، بلکه هنوز می‌تواند آن‌ها را با سازه‌فرهنگی که تحت افسون اوست، پاسخی ولو اجمالی دهد.

همین حالِ غالبِ اندیشمندان پرشمار غیرساختارشکن قرن هفدهم اروپا بود که به مصاف کم‌شمار ساختارشکنانِ فرهنگ می‌رفتند. پائولو رُسی در "مغاک تیره زمان" نقشه‌ای فی‌الجمله تفصیلی از آن غوغای مباحثات قلمیِ قرن هفدهم را روایت کرده است. به‌طرف اواخر آن قرن و اوایل قرن هجدهم، آن پرشماران مدافع فرهنگ مسیحی عملاً بی‌سخن شدند؛ سونامیِ ساختارشکنان، که از زلزله‌های فلسفی و سپس علمی برخاست، زیرشان گرفت!
تازه بعد از آن بود که اروپا به‌قول توماس مان "جنگل‌غول‌ها" شد (مان، این تعبیر را برای قرن‌نوزدهم به‌کار برده بود). "غرب" هنوز هم جنگل‌غول‌هاست! همین است که "فکر" از غرب می‌آید، از چین و هند و روسیه و ایران و جهان‌عرب و آفریقا نمی‌آید. این‌جاها هنوز در خوابِ فرهنگ‌اند!

پدیده‌های حیرت‌افکنی چون سارتر را این‌طوری می‌توان "فهمید". او یکی از ساکنان جنگل‌غول‌های اروپا بود؛ با دغدغه‌های پرشماری که درپی پاسخ از این‌سو به آن‌سو رانده می‌شد - چنان‌که بابک احمدی روایت می‌کند؛ همین رانده‌شدن‌های درپیِ دغدغه‌اند که فکرزایند و سخن برمی‌آورند. دغدغه نباشد، فکری نیست تا سخنی باشد.

چنین توجهی به نقشِ جمودآفرینِ "فرهنگ" در منظر تمدنی بود که آن را بدل به دغدغه من نمود. من فیلسوف نیستم، دغدغه فهم فرهنگ دارم و پویش فراز و فرودی آن را در ساحات تمدنی خودمان و غرب می‌پایم. ناگفته پیداست که تاریخ تحولات فکری غرب، پرمایه‌ترین میدان پایشِ سازوکارِ فراز و فرود فرهنگ است؛ در جاهای دیگر ثباتِ کمابیشِ فرهنگ برقرار است، مگر بحران‌هایی که "تجدد" آفرید. همین هم هست که "تجدد"ها را نیز در کانون توجه من قرار داده است. اگر "مدرنیته" اروپا مصداق درون‌پاشی (implosion) فرهنگ بود، "تجددها" مصادیقی از برون پاشیدن (explosion) فرهنگ‌اند.

چرایی دغدغه‌شدنِ سرنوشت "فرهنگ"‌ها (در معنای انسان‌شناختی‌اش) برای من، به لهیده‌شدن زیر سنگ‌آسیای بنیادگرایی نیم‌قرنی ما برمی‌گردد؛ سنگی که چرخش تیزش مرا و بی‌شمارانی را از خواب فرهنگ مسلمانی بیدار کرد تا ضمن نگاهی به عقب، به چیستی و چگونگی در خواب‌بودگیِ خویش بیندیشیم. در این‌گونه از اندیشیدن، خط‌وربط‌های بنیادینِ اندیشه جسته می‌شوند. چنین جستجویی دغدغه و ذوق اصلی من است.

لینک بخش نخست

Telegram

attach 📎

VIEW CHANNEL
1,3700064
علی صاحب‌ الحواشی logo
علی صاحب‌ الحواشی

14 اکتوبر، 2026، 18:15

‍ درسگفتار فلسفهٔ اگزیستانسیالیسم

استاد بابک احمدی

صوت جلسهٔ سیزدهم

کانال نطقیات

┄┄┅┅┅┅┅❅❁❅┅┅┅┅┅┄┄

از سارتر به روایت بابک احمدی تا "چرا می‌‌نویسم؟"
بخش نخست

✍#علی‌صاحب‌الحواشی
(۱/۲)

من تقریبا هیچ از ژان‌پل‌سارتر نمی‌دانم. وقتی نوجوان بودم "اومانیسم و اصالت‌بشر"اش را خواندم که در حکم نخواندن است. بعدها هم بیشتر اوی کنشگرِ معترضِ سیاسی را اندکی می‌شناختم؛ زیاده جدیش نمی‌گرفتم و تنها متفلسفی "بی‌آرام و جنجالی"‌اش تلقی می‌کردم. نظر به آن‌که زیاده الفتی با ادبیات روایی بجز از معدودی رمان‌های بزرگ نداشته‌ام، از نمایشنامه‌های او نیز چیزی نخوانده‌ام. فیلم ساخته بر اساس "گوشه‌نشینان آلتونا"ی او را دیده‌ام که لابد مثل همه اقتباس‌های سینمایی از ادبیات، تنها "سطحی" بی‌ژرفا از اثر اصلی را پژواک می‌داد، نه بیشتر. پس نادانی‌ام درحق سارتر را می‌توان تمام‌وکمال دانست؛ و هزارالبته نادانی فخری ندارد که هیچ، سرافکندگی دارد به تمام!

درسگفتار اگزیستانسیالیسمِ بابک‌احمدی را که به آغازِ معرفی‌اش از ژان‌پل سارتر رسیدم، آن‌قدر برایم جذاب و روشنگر بود که دریغم آمد آن را با اعضای کانال به اشتراک نگذارم. همین‌جا باید از مساعی کانال شریف "نطقیات" تشکر بکنم که در این حاصبِ جهل و نابخردیِ وَزان بر ایران، فروتنانه "دانشکده‌ای" برپا کرده است.
من زیاد فایل‌های شنیداری گوش می‌دهم و این‌کار را به همگان نیز توصیه می‌کنم، خاصه که می‌توان در همه حال‌ها از سفر و اوقات باطل ناگزیرِ روزانه از کار‌های غیرفکری، شنید.

ذوق خواندنم همیشه، خاصه در چند دهه گذشته به‌شدت جهت‌دار بوده است، چون دغدغه‌فکری داشته‌ام. این را از آن روی می‌گویم که اخیرا چند بار مورد پرسش واقع شدم که "حرف حسابم چیست؟" و چرا این‌همه می‌نویسم و بقول یک پرسنده این‌قدر "با شور و حرارت" می‌نویسم! این دست پرسش‌ها البته در جامعه‌ای که "اندیشیدن" و "بیان" در او چندان مرسوم نبوده و نیست، عجیب نیست. همین هم هست که برخی را موجب حیرت شده‌ام.

فکر کردن، "دغدغه" می‌خواهد، به تکلف نیست، و نمی‌شود. وقتی جامعه پرسش نداشته باشد، دلیلی هم برای اندیشیدن ندارد. معمولا استیلا‌ی کلان‌سازه‌های فرهنگ (در معنای جامعِ انسان‌شناختیِ "فرهنگ")، جامعه را بی‌پرسش می‌کند. سترونی قرون‌وسطای اروپا، از این رو بود. از سقوط امپراطوری روم تا حوالی قرن دوازدهم میلادی، سیطره بلامنازع مسیحیت در اروپا، این قاره را بی‌دغدغه و بی‌پرسش کرد. شما نمی‌توانید در آن هفتصدسال اروپا سراغ چندانی از "فکر" بگیرید.
وقتی فرهنگ مسیحی دستخوش خلل شد، از جمله به نفوذ آراء اندیشمندان مسلمان، و ارسطویی که آنان - به‌ویژه ابن‌رشد - به اروپا شناساندند، اروپا تکان خورد. آن تکان خوردن همان و سراشیب فروپاشی فرهنگ مسیحی و انفجار فکری که "تاریخ‌مدرنیته" خوانده می‌شود، همان!

فروپاشی‌فرهنگ، ذهن‌ها را از مفتونی‌ و مسحوری که هم‌عنان با بی‌پرسشی است، رها می‌کند. تاریخ‌طبیعیِ "مدرنیته" (اگر بشود این تعبیر را به‌کار برد) حاکی از نقش بی‌خانمان‌شدگیِ ذهن اروپایی در نتیجه بروز خلل در حُجیّت مسیحیت و آنگاه تلاشی‌اش برای "فهمیدن" بود. قرن هفدهم - که غالباً توجه زیادی به غوغای‌فکریش نمی‌شود - عرصه انحلال تسریعی اعتبار مسیحیت بود، که از بحران توماس‌آکویناسی قرن سیزدهم شروع شد. وقتی قرن هجدهم از راه رسید، می‌شود گفت که کمر مسیحیت در اروپا خُرد گشته و بکلی معلول و زمین‌گیر شده بود. این شکوفایی، "عصر روشنگریِ" اروپا گردید که آغازش را در قرن هفدهم با بیکن/دکارت/اسپینوزا می‌دانند.

لینک بخش دوم

Telegram

attach 📎

VIEW CHANNEL
1,3800033
علی صاحب‌ الحواشی logo
علی صاحب‌ الحواشی

11 اکتوبر، 2026، 17:29

Video
‍ خدای دینداری ظاهرگرا و معناگرا
بخش دوم

✍#علی‌صاحب‌الحواشی
(۲/۲)
اگر از شبه‌قاره هند بگذریم، در غرب‌آسیا و یونان و مصر، همواره خدای "سلطان‌وار" داشته‌ایم. یک استثنایِ بینابینی، آئین مزدیسنایی در ایران است. اگر کهن‌ترین بخش اوستا را که "یَشت"هاست مبنا قراردهیم. خدای "یشت"ها خدایِ شبانی است، بیشتر به "تاری" ترکمانان آسیای میانه شباهت دارد تا به وُتان یا یهوه. اما خدای آئین متاخر زرتشت که از میانه ساسانیان تا سه‌قرن اول اسلامی در تکوین و صورت‌بندی بود، "سلطان‌وار" شد و دین‌اش نیز ظاهرگرا گردید. او دوزخ هولناکی دارد که در "ارداویراف‌نامه" به زنندگیِ تمام تصویر شده است؛ "پل‌صراطِ" دهشتناک هم دارد که سرنگون‌گاه گنهکاران است.

در "سِفر پیدایش" عهدعتیق، آیه‌ای هست که می‌گوید "خداوند انسان را به‌صورت خویش آفرید". لودویک فوئرباخ (۱۸۰۴-۱۸۷۲) که می‌خواست الهیات بخواند و در درس‌های هگل نیز حاضر می‌شد، بعدها متوجه شد که این آیه توراتی را اگر وارونه کنیم بسیار روشنگرتر از صورت اولیه آن می‌شود. پس گفت: "انسان، خداوند را به صورت خویش آفرید!" این آغاز الحاد مدرن بود؛ که ادامه یافت.

تاریخ انسان، تاریخ تحولات مفاهیم و انگاره‌هاست. در این تحولات، گاهی واژگان اشاره‌کننده به مفاهیم، مصداق‌شان را از دست می‌دهند. مثل "اثیر" که از فوزیسِ یونانیان تا آستانه فیزیک نسبیتی در ابتدایِ قرن بیستم حضوری ناپیوسته داشت و آنگاه مصداقش زایل شد و بدل به واژه‌ای پوچ گردید. گاهی هم واژگان اشاری به مفاهیم به‌لحاظ مصداقی پوچ نمی‌شوند، قلب‌ماهیت می‌شوند. مثل تحولی که "اللهِ" قرآن در تخیل ایرانیانِ مسلمان پس از قرن سوم‌هجری دستخوش‌اش گردید تا از خدای کمابیش یهوه‌واری درآستانه خشم‌وانتقام - همان که در قرآن گفت "و یُحَذِّرُکم‌الله نَفَسهُ" [او شماها را خودش می‌ترساند]، بدل به "شاهد هرجایی"، "حبیب"، "رفیق"، "معشوق" گردید؛ و بیشتر بدین‌سیما در دل مومنان ایرانی (اما نه مثلاً در دل غالب مومنان عرب) حضور دارد.

تنها اعراب پیش‌از اسلام نبودند که گهگاه دستی به سر و روی بت‌هایشان کشیده و آرایش‌اش را مختصر بهبودی می‌دادند، انسان‌ها نیز با خدا چنین کرده و می‌کنند؛ گاهی هم از پیش رویش بلند شده و ترکش می‌کنند.
لینک بخش نخست

Telegram

attach 📎

VIEW CHANNEL
2,2800070
علی صاحب‌ الحواشی logo
علی صاحب‌ الحواشی

11 اکتوبر، 2026، 17:29

Video
‍ خدای دینداری ظاهرگرا و معناگرا
بخش نخست

✍#علی‌صاحب‌الحواشی
(۱/۲)

می‌توان به این کلیپ بالا خندید؛ در ایران قطعاً برای خنده و مسخره دست‌به‌دست می‌چرخد؛ مضحک هم هست. ولی در اصل برای خنده تولید نشده است. آن را به‌عنوان راهنمایِ صحت اجرای آئین‌ِ نماز درست و پخش نموده‌اند؛ تهیه‌کنندگان این کلیپ، صحت‌اجرای آئین‌ها را ضامن قبول طاعت و دست‌آخر، رستگاری اُخروی‌ می‌دانند.

پرسش از ساختار ذهنیتِ سازندگان این کلیپ و مسخره‌کنندگانش است؛ این دو گروه در یک "جهان" زندگی نمی‌کنند. گروه نخست در جهانی با محوریت خدایی ظاهربین و سختگیر می‌زیَند که اندکی تخطی در نحوه اجرای آئین را نمی‌پذیرد؛ و گروه دوم اگر بکلی بی‌اعتقاد یا بی‌اعتنا به الوهیت نباشند، خدایی معناگرا دارند که "برون‌ را ننگرد و قال را" بل "درون را بنگرد و حال را".

لااقل در ایرانِ امروز می‌توان گفت که اغلب مسخره‌کنندگانِ این کلیپ، بی‌‌اعتنا یا بی‌اعتقاد به الوهیت‌اند، واقعیتی که در کشور ایران مطلقاً بی‌سابقه بوده است؛ در عرصه جهانی نیز بی‌اعتقادی یا بی‌اعتنایی به الوهیت نوپدیدی است که عمری بیش از دویست‌سال ندارد.

دیندارانِ معناگرا، در همه ادیان ابراهیمی سابقه‌ای کهن دارند. حتی در ادیانِ غیرتوحیدی هم معناگرایی بوده‌است. مثلا در برابر دینداریِ بشدت ظاهرگرایِ اوتیفرونِ آتنی (در رساله‌ای به همین نام از افلاطون)، دینداریِ سقراطِ چالشگر را می‌توان در طیف معناگرا نهاد. فقط همین یک سابقه، پیشینه معناگراییِ دینی را به حدود پانصد پیش از میلاد می‌رساند. اما اگر نگاهی به ادیان هندی و متون کهن‌شان بیفکنیم، بیخِ معناگراییِ دینیِ غیرابراهیمی (و بسا مشرکانه [از منظر ادیان ابراهیمی]) بسی بیش از این می‌شود.

دینداری ظاهرگرا، برون‌گراست و الوهیت را طوری از سلطنتِ فعال‌مایشاءِ جباریتی پدرسالار می‌بیند ("مَلِک" [پادشاه]، "جبار" و "مُتکبر" از اسماء‌الله در قرآن است)؛ در برابرِ خدای دینِ ظاهرگرا باید تذلُل و دریوزگی پیشه کرد؛ او کمترین جسارتی را برنتافته و درهم‌ می‌کوبد، یا در این دنیا یا در آخرت، یا در هردو. ارتودوکسی یهودیت و اسلام - طبق متون‌اصلی مقدس‌شان - با وضوحی خدشه‌ناپذیر، چنین خدایی دارند. این‌که ما ایرانیان تصوری عرفانی از خدای اسلام داریم و تعابیری چون "رفیق‌اعلا" و "معشوق ازلی" برایش به‌کار می‌بریم، ربطی به قرآن و اسلام ندارد و از منابع و مصادر دیگری آمده است.
سوای اسلام و یهودیت، تقریبا همه خدایان اساطیری، جبارانی سلطان‌وارند، از زئوسِ یونانیان تا وُتان و اودینِ اقوام نوردیک اروپا، تا "تاریِ" ترکمانان آسیای میانه. این آخری زیاده خشمناک نیست، درحالی‌که وُتان و اودین پوست می‌کنند! ولی بهرحال، خشم و سطوت عاطفه غالب خداهای ادیان ظاهرگرا و اساطیری است.

دینداری معناگرا، درونگراست؛ خدایش "مادر/پدر" است، "جان‌جهان" است، "معشوق" و "سرچشمه" است. او شوق‌انگیز است، هراسناک و رعب‌آور نیست؛ ما از اوییم و اصل‌مان از جنسِ اوست. خدای مسیحیت چنین است، خدایان هندی نیز غالباً چنین‌اند.

لینک بخش دوم

Telegram

attach 📎

VIEW CHANNEL
1,9700055
علی صاحب‌ الحواشی logo
علی صاحب‌ الحواشی

08 اکتوبر، 2026، 19:48

پاسخ به یک مناقشه مهم که بیخ تاریخی دارد
بخش دوم

✍#علی‌صاحب‌الحواشی
(۲/۲)
ذکر یک نکته، درخور اعتناست. به لحاظ تاریخی، همه مناقشات فکری که در ایشان اعتبار طبقه‌بندی و "کلی‌ها" آماج نقادی گردید، یا برخاسته از نهضت‌های "معترضِ" اجتماعی‌ بودند، یا مثل سوفیست‌های باستان در عمل "نیهیلیست‌های معرفتی" بودند (با تعبیر "نیهیلیسم" رومانتیک اشتباه نشود). سوفیست‌های باستانی یونان که سقراط و افلاطون به مصاف‌شان رفتند، آموزگارانِ فروشنده مهارت‌هایِ جَدَلی برای مقابله‌های سیاسی و مدنی بودند. آنان کالایِ مهارتِ "خطابیاتی" را برای "توجیه" (justification)، به مشتریان خود می‌فروختند. آن‌طور که از گفتگوی گرگیاس و پروتاگوراس افلاطون می‌فهمیم، در بُنِ‌ این حرفه، باور به "فقدان حقیقت" یا لااقل امتناع دستیابی به حقیقت وجود داشت.

ایستگاه بعدی خطابیاتیِ مردود داننده "کلی‌ها" در تاریخ، نومینالیست‌های اواخر قرون وسطایند که تعبیه آکویناس از فلسفه ارسطو در بن الهیات کاتولیک را برنتافته و عَلَمِ غیرت بر خدا برافراشتند و احتجاجات‌شان خداوند را از همه‌گونه پایبندی به الزامات منطقی و اخلاقی رها کرد تا خدایی هیولاآسا برآورند که فقط می‌شد از اوی نابخردِ بی‌هنجار ترسید! در واقع نومینالیست‌ها در مخالفت با آکویناس آتش در الهیات کاتولیک زدند، تا آن دیگ برای ارسطو نجوشد ولو آن‌که بخواهد برای شیطان بجوشد! ادامه تاریخی‌شان هم دیدیم که عیسی‌مسیح را سالبه‌به انتفای موضوع نمود!

ایستگاه سوم، رومانتیک‌های متقدم آلمانی‌اند که فیشته سرنمون ایشان بود. نهضت رومانتیک با نگاه اثباتی و تجربه‌گرای عصر روشنگری - و در منظر فلسفی با ترکیب متعادل و پایداری که کانت بین عقل‌گراییِ دکارتی و تجربه‌گرایی انگلیسی برقرار کرد - بنای مخالفت نهاد. روسو پدرخوانده‌شان بود و ژاکوبنیسم انقلاب ۱۷۸۹ تجلی سیاسی‌شان. اعتراض پرشروشور آنان به عصر روشنگری، غفلت از انسان در تقلیل‌گراییِ معرفتی‌ِ آن‌عصر بود. پر بیراه هم نمی‌گفتند، زیرا آن عصر نگاهی عمدتا "مکانیستی" به انسان داشت که در او "روح" معنای مُحَصَّلی نداشت. چنین شد که فیشته از ژاکوبنیسم آغاز کرد و آنگاه منکر جهان بیرون (غیرمن) شد و آن را آفریده "من" دانست، و دست‌آخر در چشم‌انداز فجایع جنگ‌های ناپلئونی و اشغال وطن‌اش، یک ناسیونالیست اقتدارگرا گردید که پیش‌آگهی از ملیّونِ انقلابی ۱۸۴۸ و سپس پیش‌بینِ نازیسم گردید. ایده‌آلیسم (افراطی) آلمانی، لاجرم سر از نیهیلیسمِ معرفتی درآورد؛ چون نخواست خراجات شهر بپردازد، بارکشیِ غول‌بیابان گزید!

ایستگاه چهارم پست‌مدرن‌هایند که همگی از "حاشیه‌های مهجوری تبعیض‌های ملی/تباری/جنسیتی برخاستند و با مشعل نسبی‌گراییِ فرهنگی خواستند تا آتش در کاخ "معرفت"‌ای افکنند که مسئول به حاشیه‌راندن‌شان می‌دانستند. ما در ایشان با افراطی‌ترین گفتمان‌های نسبی‌گرا مواجه می‌شویم که نه‌تنها همه "کلی"‌ها را مخدوش و بی‌اعتبار می‌گیرند بلکه کلیتِ اندیشیدن را هم چون سوفیست‌های باستان، در اصل و بن‌مایه "خطابیاتِ توجیهی" تلقی می‌کنند و در این تلقی به امتناع‌معرفت و فقدان حقیقت باور دارند.

در حق ایشان باید گفت: آنچه‌خوبان همه دارند تو تنها داری! زیرا پست‌مدرن‌ها جامع مسلکِ جدلیِ سوفیست‌های باستان و باور آنان‌به فقدان حقیقت، و ضدیت نومینالیست‌ها با کلی‌ها، و دشمنیِ ایده‌آلیست‌های افراطی آلمانی با علم‌اثباتی‌اند.

نقد و نقادی اگر رویکرد "ترمیمی/تنقیحی/تدقیقی" داشته باشد، مفید "پیشرفتِ معرفت" است. اما اگر معطوف به ویران‌سازی بنای معرفت باشد، هیچ خیری ولو فهمی از آن برنخیزد. زیرا در میدان نسبی‌گرایی مطلقی که پست‌مدرن‌های افراطی کباده‌اش می‌کشند، همه گزاره‌های ادعایی‌ خودشان نیز از هم وامی‌رود. به ایستار پست‌مدرن باید که چون "اعتراض و عصیان" نگریست، از گزافه‌کاری‌هایشان درگذشت و توجه‌های گهگاه ظریف‌شان را جهتِ بهبود معرفت برگرفت.

تاریخ اندیشه در غرب نیز همین رویه و هنجار را در قبال سوفیست‌ها و نومینالیست‌ها و ایده‌آلیست‌های افراطی گذشته برگرفته است؛ دُردانه‌های فهمی‌شان را برگرفتند و خرمهره‌های غرض‌ومرض ایشان را فرونهاده و درگذشتند.
احتیاط اندیشگی امر لازمی است که نباید به وادی وسواس‌اش راند؛ راندن به باتلاق امتناع‌معرفت که بماند!

لینک بخش بخش نخست

لینک بخش اول و دوم پرسش
2,1800046
علی صاحب‌ الحواشی logo
علی صاحب‌ الحواشی

08 اکتوبر، 2026، 19:48

پاسخ به یک مناقشه مهم که بیخ تاریخی دارد
بخش نخست

✍#علی‌صاحب‌الحواشی
(۱/۲)

نقد و‌ مناقشه‌ای که یکی از دوستان کانال درباره یادداشتم با عنوان "بازندگی تاریخ و بحران‌هویت" کرده‌اند، بسیار مهم است. مهمی‌اش بسی بیش از مصادیق مشخص‌ِ مطرح‌نموده‌، در اسلوبی است که به‌کار برده‌اند. اصل‌ و بن‌مایه این اسلوبِ احتجاجی، رد و طردِ "دسته‌بندی‌ها"، و در نتیجه ایستادن بر موضعِ "امتناع‌معرفت" است. اسلوب مذکور، هرچند که بر سکوی "معرفت‌شناسی" (اپیستمولوژی) ایستاده است، ولی می‌خواهد حجیتِ آن را به‌چالش بکشد.

این‌که چرا آن اسلوب مهم است، و چرا باید آن را خوب شناخت، به بیخ تاریخی و تدوامِ دورانیِ بازگویی‌اش برمی‌گردد:
بیخ‌اش از سوفیست‌های باستان شروع شده، و سپس در نومینالیست‌های اواخر قرون وسطا (دُن‌اسکوتوس، و ویلیام اوکامی) واگویی شده، آنگاه رگه‌های مهمی از آن را نزد رومانتیک‌ها - خاصه رومانتیک‌های متقدم آلمانی (مشخصاً در ایده‌آلیسمِ فیشته‌ای) می‌یابیم، به‌ویژه آنگاه که به مصاف عصر روشنگری رفته و درصدد ابطال احکام اثباتی آنان برآمدند؛ و دست‌آخر میراث تمام‌وکمالِ باستانیِ سوفیستی‌اش باردیگر از زبان پست‌مدرن‌ها در زمانه معاصر بازگفته می‌شود.

معمولاً ابتدا و انتهای سوفیستی و پست‌مدرن‌اش را به نسبی‌گراییِ افراطی منتسب می‌کنند. میانه‌ی نومینالیستی‌ و رومانتیکِ متقدمش را می‌توان به ترتیب مصادیقِ افتادن از سوی واقع‌گراییِ جزئی‌نگر، و ذهنی‌گراییِ افراطی دانست. همه این تجلیاتِ دورانی - از آن بدایتِ باستانی تا این نهایتِ معاصر - در "ضدیت با متافیزیک" اشتراک‌نظر دارند (منظور از "متافیزیک" در اینجا الهیات نیست، بلکه "ساختار‌فهم" است).

مصادیقی که دوست‌مان در نقدشان بر آن‌ها انگشت تاکید نهادند، همانا "دسته‌بندی"های طرح شده بود، از "بنیادگرایی"، "هویت"، "یهودیت و مسیحیت و اسلام" و این‌قبیل. هسته کانونی سخن‌ ایشان نادرستی و عدم وجاهت معقول این دسته‌بندی‌هاست. ایشان این داعیه را درنظر به خدشه‌های وارده به طبقه‌بندی عنوان می‌کنند.

نکته اینجاست که هیچ دسته‌بندی در هیچ علمی "به‌کمال" نیست، اما اگر نخواهیم چون دسته‌بندیِ به‌کمالی نتوان داشت، پس هیچ دسته‌بندی نکنیم و هر "چیز" را در یکتاییِ منحصربه‌فردش لحاظ کنیم، در همان نومینالیسمِ اوکامی می‌افتیم که تنها هنرش به لحاظ تاریخی ویران کردن اسکولاستیسیسم و به‌پایان بردن قرون‌وسطا بود، و هزارالبته کم‌هنری هم نبود! اما اگر دکارتی پیدا نمی‌شد تا اندیشه غربی را از ورطه آن نومینالیسم بیرون کشد، قطعا قرون‌وسطایی شوم‌تر و وخیم‌تر را درپی می‌آورد.
سخنِ لاجرم ضدمتافیزیکیِ نومینالیسم افراطیِ آن بود که "آب دریا چون همه نتوان کشید، پس در تشنگی بباید مُرد!" سپهر انسانی گوش بدین نصیحت نکرده و نخواهد کرد! انسان‌ها با تشنگی آب می‌نوشند، ولو آبی آلوده که بیمارشان کند؛ بیماری امکان بهبود دارد ولی ماندن در تشنگی قطعا ملازم با مرگ است.

از این نظر است که از منظر پزشکی، مدعیم که هم نومینالیسم و هم نمودهای افراطیِ پست‌مدرن که از دسته‌بندی می‌پرهیزند (چون نمی‌تواند به‌کمال باشد)، مصداق اختلال وسواسی‌اند: وسواس‌فکری! کمال‌گراییِ مطلقی که کوتاه‌آمدن در قاموس‌اش نیست، مشخصه‌ی لاینصرفی آن هردو در ایستارِ ضدمتافیزیکی‌شان است.

ما "بنیادگرایی" داریم، امر "هویت" داریم، اسلام و‌ مسیحیت و یهودیت نیز معانی محصلی دارند؛ و در حال هیچیک از این دسته‌بندی‌ها عاری از خدشه هم نیست. وانگهی "بحران‌هویتِ" برخاسته از شکست تاریخی، اگر همه علت بنیادگرایی‌های دینی نباشد، قطعا از اهم علل آن است و به نظر من مهم‌ترین علتِ منفردِ بروز این اعوجاج است. تفاوت‌های جزئی در اقسام بنیادگرایی‌ها نمی‌تواند اصالت و درستی این طبقه‌بندی را مخدوش کند. درست مثل آن‌که هیچ دو سیبی در جهان عین‌هم نیست، نبوده و‌ نخواهد بود. اما این دلیل آن نمی‌شود که اعتبار طبقه‌بندی "سیب" را بتوان به چالش کشید. ما به طرفه‌العینی سیب بودن هر سیبی را تمیز می‌دهیم، حتی "سیب‌گیلاسی" اگر از نزدیک نگریسته شود سیب‌بودنش معلوم می‌شود درحالی‌که اکثر مردم آن را ندیده‌اند، خود من هم تا چندسال پیش نه‌تنها ندیده‌ بودم، حتی خبر از وجودش نیز نداشتم! فهم سیب بودنش با تماشای از نزدیک به‌کنار، اگر زیر دندان بفشرید، عطر و طعم دلاویز سیب از آن میوه گیلاس‌نما بیرون می‌زند. پس هیچ اسقف اوکامی یا حتی افراطی‌تر از اوی ناممکنی نیز نمی‌تواند اعتبار طبقه‌بندی کُلیِ "سیب" را مخدوش جلوه داده عنوان کند.

لینک بخش دوم

لینک بخش اول و دوم پرسش
1,8500035
علی صاحب‌ الحواشی logo
علی صاحب‌ الحواشی

08 اکتوبر، 2026، 19:48

پرسشی از جناب #علی‌صاحب‌الحواشی
بخش دوم سوال ‌
(۲/۲)

در نتیجه، به نظرم نقد اصلی به نویسنده نه این است که «او نباید از اسلام یا یهودیت انتقاد کند»، بلکه این است که استاندارد تحلیلی او در مورد گروه‌های مختلف یکسان نیست. درباره مسلمانان، او رفتار را با شکست تاریخی، تحقیر، بحران هویت و شرایط اجتماعی توضیح می‌دهد؛ اما درباره یهودیان گاهی به زبان ذات‌گرایانه می‌رسد و ویژگی‌هایی مانند نژادپرستی، جدایی‌طلبی و بدبینی را به یک جامعه در طول هزاران سال نسبت می‌دهد. همین جاست که احتمال وجود کلیشه‌های ضدیهودی مطرح می‌شود، هرچند برای برچسب قطعی «ضدیهودی» باید الگوی کلی نوشته را بررسی کرد، نه یک جمله منفرد. نقد یهودیت یا اسرائیل به‌خودی‌خود ضدیهودی نیست؛ مسئله زمانی جدی می‌شود که صفات منفی ذاتی به «یهودیان» به‌عنوان یک گروه نسبت داده شود یا مسئولیت تاریخی آزار آنان به خودشان نسبت داده شود. بنابراین نظریه «بحران هویت» شاید بتواند بخشی از بنیادگرایی را توضیح دهد، اما وقتی همه پدیده‌های متفاوت را با یک علت توضیح می‌دهد و تاریخ پیچیده اسلام، یهودیت و مسیحیت را به چند ویژگی ثابت تقلیل می‌دهد، از یک تحلیل تاریخی چندعاملی به یک روایت بسیار ساده‌شده تبدیل می‌شود.

لینک بخش اول پرسش

لینک بخش اول و دوم پاسخ
1,6000022
علی صاحب‌ الحواشی logo
علی صاحب‌ الحواشی

08 اکتوبر، 2026، 19:48

پرسشی از جناب #علی‌صاحب‌الحواشی
بخش نخست سوال ‌
(۱/۲)

به نظر می‌رسد مهم‌ترین ضعف استدلال نوشته این است که چند پدیده متفاوت را زیر عنوان واحد «بنیادگرایی» قرار می‌دهد و سپس برای همه آنها یک علت مشترک، یعنی «بحران هویت و شکست تاریخی»، پیشنهاد می‌کند. استفاده داعش، جمهوری اسلامی، حوثی‌ها یا دیگر گروه‌های سیاسی از عبارت «الله‌اکبر» به‌خودی‌خود چیزی درباره ذات اسلام ثابت نمی‌کند؛ «الله‌اکبر» یک عبارت بسیار رایج مذهبی است که در نماز و زندگی روزمره میلیون‌ها مسلمان استفاده می‌شود و باید میان آن و شعارهای سیاسی یا ایدئولوژیک مشخص تفاوت گذاشت. افزون بر این، داعش، جمهوری اسلامی، حوثی‌ها و حتی نیروهای سعودی اهداف، ساختارها، ایدئولوژی‌ها و منافع ژئوپلیتیک کاملاً متفاوتی دارند. بنابراین اشتراک آنها در استفاده از یک عبارت مذهبی، الزاماً نشان‌دهنده یک علت یا ایدئولوژی مشترک نیست. مشکل اصلی این نیست که «الله‌اکبر به سرود قاتلان تبدیل شده»، بلکه این است که گروه‌های مختلف سیاسی و نظامی می‌توانند از یک نماد مذهبی مشترک برای مشروعیت‌بخشی به پروژه‌های کاملاً متفاوت خود استفاده کنند.

همین مشکل در مقایسه بنیادگرایی اسلامی، یهودی و مسیحی نیز دیده می‌شود. البته شباهت‌هایی واقعی وجود دارد: هر سه می‌توانند متن مقدس را حقیقت مطلق بدانند، مرز پررنگی میان «ما» و «دیگران» ایجاد کنند، دین را با سیاست پیوند دهند و در برابر بعضی جنبه‌های مدرنیته موضع بگیرند. اما شباهت ساختاری به معنای یکسانی نیست. داعش، جمهوری اسلامی، اخوان‌المسلمین، یک صهیونیست دینی افراطی و یک evangelical محافظه‌کار آمریکایی را نمی‌توان صرفاً نسخه‌های مختلف یک پدیده دانست. حتی در درون اسلام‌گرایی نیز تفاوت میان جهادگرایی فراملی داعش، دولت-ایدئولوژی جمهوری اسلامی و جنبش‌های سیاسی متنوع اخوان‌المسلمین بسیار زیاد است. بنابراین باید میان دین‌گرایی، محافظه‌کاری دینی، بنیادگرایی، افراط‌گرایی و تروریسم تمایز گذاشت. بحران هویت ممکن است یکی از عوامل زمینه‌ساز باشد، اما به‌تنهایی توضیح نمی‌دهد چرا یک جامعه به مشارکت سیاسی، جامعه‌ای دیگر به محافظه‌کاری اجتماعی و جامعه‌ای دیگر به تروریسم می‌رسد. عواملی مانند اقتدارگرایی، فروپاشی دولت، جنگ داخلی، مداخله خارجی، محرومیت اقتصادی، سرکوب سیاسی، رقابت‌های ژئوپلیتیک، اختلافات فرقه‌ای و وجود شبکه‌های مسلح نیز باید در نظر گرفته شوند.

مشکل مشابهی در بحث درباره یهودیت دیده می‌شود. اینکه یهودیت باستان هویت قومی ـ دینی مشخص و مرزهایی میان یهودیان و اقوام دیگر داشته، قابل انکار نیست؛ تبار، پیمان، ختنه، قوانین غذایی، ازدواج و عضویت در جامعه در دوره‌هایی اهمیت زیادی داشته‌اند. اما تبدیل این واقعیت به جمله‌ای مانند «یهودیان از ابتدا نژادپرست بودند» از نظر تاریخی بسیار مسئله‌دار است، زیرا مفهوم مدرن «نژادپرستی» را نمی‌توان بدون توضیح به جوامع باستانی نسبت داد. حتی در متون یهودی باستان نیز تصویر کاملاً یکدستی وجود ندارد؛ برای مثال، درباره ger یا بیگانه مقیم، در تورات دستورهایی برای بدرفتاری نکردن و حتی دوست داشتن او مانند خود داده شده است. همچنین در دوره‌های مختلف، دیدگاه‌های متفاوتی درباره تبدیل غیر یهودیان به یهودیت، تبار و عضویت در جامعه یهودی وجود داشته است. بنابراین تعبیر دقیق‌تر این است که یهودیت باستان دارای یک هویت قومی ـ دینی و مرزبندی‌های مشخص بود، نه اینکه بتوان آن را به‌سادگی با مفهوم امروزی «نژادپرستی» تعریف کرد.

از سوی دیگر، اینکه جوامع یهودی در بسیاری از کشورها هویت مذهبی و اجتماعی متمایزی حفظ کردند، می‌توانست در بعضی شرایط تصور «بیگانه بودن» را در جامعه میزبان تقویت کند؛ اما این با ادعای اینکه «خود یهودیان باعث نفرت از خود شدند» بسیار متفاوت است. تاریخ نشان می‌دهد که یهودیان نه همیشه منزوی بودند و نه همیشه مورد نفرت؛ در دوره‌هایی در اقتصاد، فرهنگ و زندگی اجتماعی جوامع میزبان عمیقاً مشارکت داشتند. تجربه ایران معاصر نمونه جالبی است: یهودیان ایرانی، ضمن حفظ هویت مذهبی خود، در دهه‌های میانی قرن بیستم تا حد زیادی در جامعه شهری، اقتصاد و فرهنگ ایران ادغام شدند. بنابراین حفظ هویت متمایز الزاماً به خصومت منجر نمی‌شود. در اروپا نیز یهودستیزی را نمی‌توان صرفاً با «درون‌گرایی یهودیان» توضیح داد؛ الهیات مسیحی، ساختارهای سیاسی، رقابت‌های اقتصادی، وضعیت اقلیت‌ها، شایعات و اسطوره‌های ضدیهودی و سیاست حکومت‌ها همگی نقش داشتند. در بسیاری از موارد حتی خود حکومت‌ها جداسازی و تبعیض را بر یهودیان تحمیل کردند. به همین دلیل، توضیح اینکه «یهودیان چون خودشان دیگران را طرد می‌کردند، دیگران نیز از آنها متنفر شدند» به‌راحتی تبدیل به victim-blaming می‌شود و از نظر تاریخی بیش از حد ساده‌انگارانه است.

لینک بخش دوم پرسش

لینک بخش اول و دوم پاسخ
1,5500018
علی صاحب‌ الحواشی logo
علی صاحب‌ الحواشی

07 اکتوبر، 2026، 09:27

Video
‍ سعودی‌ها با شعار «الله اکبر» باب‌المندب را از حوثی‌ها پس می‌گیرند. هفته‌ی قبل، حوثی‌ها با همان شعار «الله اکبر» سعودی‌ها را شکار می‌کردند. داعش با همین شعار «الله اکبر» سوریه و عراق را به آتش کشید. جمهوری اسلامی با «الله اکبر» جوانان را در خیابان می‌کشد و به دار می‌آویزد.
چه شده است که «الله اکبر» به سرود ملی قاتلان تبدیل شده است؟ چرا شیطان برای استقرار خود، خدا، دین و سرزمین اسلام را انتخاب کرده است؟
┄┄┅┅┅┅┅❅❁❅┅┅┅┅┅┄┄
بازندگیِ تاریخ و بحران هویت

✍#علی‌صاحب‌الحواشی

مسئله آن‌قدر "اسلام" نیست که معضلِ "هویت"هایِ بازنده‌‌ی تاریخ است. مسلمان‌ها به‌درستی احساس باختن می‌کنند که چنین عنیف و شنیع، با خشونت و نفرت بر هویت مسلمانی خود چنگ می‌زنند. عربده مستانه ایشان از سَرِ قدرت نیست، از ژرفای درد و استیصال‌شان است؛ دردِ فرودست شدن، خلاف وعده‌های دین‌شان که "الاسلامُ یَعلوا و لایُعلی علیه" [اسلام فرادست می‌آید و فرودست نمی‌گردد].

وانگهی سرنوشت تاریخیِ مسلمان‌های به‌ویژه غرب‌آسیا، خاصه اعراب، به‌هزاران دلیل به‌گونه‌ای شد که آنان نابالغ، فروماندگانِ در بدویت گشتند. خود همین نیز از دلایل شتاب‌گرفتنِ بازندگی‌ِ‌تاریخیِ ایشان شد. همین واماندگی در بدویت است که موجب سرگشتگی آنان در تمیز مختصات پیچیده جهان معاصر گشته است تا دستخوش سردرگمیِ "آگنوزیا" (Agnosia) شده‌اند.

در پزشکی حالت مشابهی را در زوال عقل‌های سالمندی داریم که در او "آگنوزیا"ی شرایط ناآشنا، موجب delirium می‌گردد. دلیریوم با اضطراب فراگیر و بیقراری حرکتی و توهمات (عمدتا) بیناییِ غالباً ترسناک (مثل حمله جانوران وحشی) توام است. آن "آگنوزیا" - که ناتوانی از شناخت و پردازشِ جهانِ بکلی بیگانه‌ است - موجد "دلیریومِ" اقسام بنیادگرایی‌های اسلامی گشته است. همین را در اوانجلیکان‌های پروتستانت آمریکا نیز شاهدیم. می‌توان دید که مسئله چندان اسلام و مسیحیت نیست که واماندگی از جهانِ امروزی و مختصاتش است. در بنیادگرایان یهودی هم همین را می‌بینیم.

البته اسلام، از ابتدای تاسیس دینِ مهاجمی بوده است. من منکر این خصلت ویژه نیستم. یهودیت نیز هرچند مهاجم نبود ولی از ابتدا بشدت قوم‌گرا بل نژادپرست، و کناره‌جویِ بدگمان نسبت به غیرخودش بود. خصلت مهاجمی که یهودیت یافت، برخلاف اسلام، برای بسط و توسعه نبود، به‌جهتِ حس ژرفِ عدم‌امنیت بود که دوهزارسال پیش "جنگ‌های یهودی" را برافروخت و درهم‌شکست تا معبد سلیمانش توسط لژیونرهایِ فاتح رومی ویران گشت و تنها "دیواری"از آن برجا ماند تا در کنارش بر شوربختیِ خود "ندبه" کنند (دیوار ندبه). چنین شد که قوم یهود سرزمینِ فلسطین را از دست داد و آواره جهان گشت. آنگاه دیاسپورایِ یهودِ گریخته از فلسطین‌، تقریبا در همه‌جایِ غربیِ جهان، معروض نفرت شدند؛ چون خود از "دیگران" منزجر بودند: حداقل کناره می‌جستند و حداکثر دشمنی می‌ورزیدند، تا در واکنش، حداقل "منفور" شدند و حداکثر قربانیِ دیگرانی گشتند که ازپیش خوارشان می‌داشتند؛ از مصائب‌شان در قرون‌وسطای اروپای گرفته تا آیشویتس و داخائو چنین بر سرشان باریدن گرفت.

امروز هم اگر نگاهی به حس‌وحالِ بنیادگرایان یهودی بیندازید، شباهت‌های شگرفی بین فکر و سلوک ایشان با بنیادگرایان مسلمان می‌یابید. پس مسئله آن‌قدر "دین" نیست که "هویتِ" در تهدیدِ انقراض است، تا دست به اقسام حماقت‌ها و خشونت‌ها می‌زند، از بنیادگرایان امامیه خودمان تا بنیادگرایان اهل‌سنت، تا اوانجلیکان‌های هزاره‌گرای مسیحی تا احزاب فوق‌افراطی و بنیادگرای یهودی در اسرائیل.

عصرحاضر بی‌گمان زمانه فیصله‌نهایی این بحران‌های هویتی است، زیرا سپهرانسانی با شتابی شتابان درحال ورود به ساحت بکلی بدیعی از تاریخ‌ است که در او چنان "هویت"های مهاجمی هیچ جایی ندارند. هویت‌ها اگر نتوانند خود را با مقتضیات درحال تکوین جهانی انطباق دهند، بختی از دوام نخواهند داشت. همه بُردارها، اشاره بدین بی‌بختی دارند!

بنیادگرایی‌ها، نشانه (symptom) این عدم انطباق، و در نتیجه اعلان (herald) زوال‌اند. خودِ هویت‌های متخاصم نیز به غریزه، این افق زوال را دریافته‌اند که بیقرارِ خشم و نفرت و ویرانگری شده‌اند، خشم و ویرانگری که یاری هیچ بجز از تسریعِ زوال‌شان نمی‌کند. نگاه کنید به ملکوکی و بی‌رونق شدنِ "اخوان‌المسلمین" بعد از "بهار"های عربی! نگاه کنید به رویگردانی پرشتابِ ایرانیان از اسلامیت! اوانجلیکان‌های آمریکا و بنیادگرایان یهودی اسرائیل نیز سرنوشت بهتری نخواهند داشت، آن هم بزودی؛ زیرا سیر تاریخ شتابی بی‌سابقه یافته است...

کانال نویسنده

Telegram

attach 📎

VIEW CHANNEL
5,45000145
علی صاحب‌ الحواشی logo
علی صاحب‌ الحواشی

04 اکتوبر، 2026، 17:14

Video
‍ غم‌انگیزترین جمله در تمام تاریخ فلسفه…

┄┄┅┅┅┅┅❅❁❅┅┅┅┅┅┄┄

روح تمدنی و دغدغه‌هایش
بخش دوم

✍#علی‌صاحب‌الحواشی
(۲/۲)

تمدن‌ها دغدغه‌ها و پرسه‌های ویژه خود را دارند و در چنبره آن پرسه‌هاست که با مقولات‌اندیشگی "ور می‌روند" تا به‌شیوه‌های مختلفی ورزَش دهند. شاید بتوان اعتبار این فهم را پیش و بیش از هرکسی به هانس بلومنبرگ داد. البته بلومنبرگ در فضای فکری تمدن‌غرب چرخ می‌زد. اما او توانست سرنوشت پرسه‌های محوری آن تمدن را در بازه‌ای بیش از دوهزار ساله پیگیری کند و نشان دهد که در هر "دورانی" همان پرسه‌ها - تکرار می‌کنم "همان پرسه‌ها" - چگونه تحویل گرفته‌شده و چگونه بر بسترهای گفتمانی نشانده و هربار چه دلالت‌ها یافته و چه پیامدهایی از آن‌ها حاصل آمدند.

تعمیمِ فهم بلومنبرگی بر دیگر تمدن‌ها، راه به کشف دغدغه‌های بنیادینِ هر تمدنی می‌برَد. این پرسه‌ها و دغدغه‌های بنیادین بسیار متفاوت‌اند، تا راه‌های طی‌شده آن‌ها در دست‌گرفتنِ فهم‌ها و پیامدهایشان نیز بسیار متفاوت باشد. همین تفاوت در دغدغه‌هاست که ژرفایی‌ترین معرفِ "روح‌تمدنی" می‌شود.

مثلاً این سخن که "بهترین بخت انسان، زاده نشدن است، و آن‌که زاده شد بهترین بخت‌اش، زودتر مردن است!"، هم توسط سوفکلس عصرطلایی یونان گفته‌شده، هم از زبان رواقیون یونانی‌مآب بیان گشت، و هم رد آن را در نگاه و ادبیاتِ رومانتیک‌های متقدم قرن‌نوزدهمی می‌یابیم و در فلسفه رومانتیک متاخر شوپنهاور هم موج می‌زند، و جلوتر که بیاییم همین را نزد اگزیستانسیالیست‌ها نیز می‌یابیم؛ و در حال پیداست که تمدن غرب با "ور رفتن‌های" دوهزارساله‌اش با این فکر، تا چه مایه در بنیادش تراژدی‌اندیش بوده است.

این سخن را به هندی عرضه کنی، آن را در بستر "کارما" (به‌شیوه خودش) تحویل می‌گیرد، عرب و ایرانی (غیرمتجدد) تحویلش نمی‌گیرند و اگر بر آن‌نخندند یاوه‌اش می‌گیرند. همین هم شد که رباعیات منتسب به خیام عملاً بجز از مختصری در حافظ تالی نیافت (ضمنا همین هم بود آن رباعیات در اروپا "درگرفت"!).

اینک اگر به این مقوله "روح‌تمدنی"، مقتضیاتِ دورانی را هم بیفزاییم، وارد سپهر دیگری از تحولات اندیشگی می‌شویم. این تحولات در تاریخ مدرنیته اروپا بیش از هر تمدنی ظاهر شد، زیرا تراکمِ "تغییرها" طی پنج‌قرن اخیرِ او شگرف بوده است.

مثلاً پیدایی انگاره "آزادی" و خویشکاریِ انسان در دکارت، بر بستر نومینالیسم الهیاتی، راه به عصیان علیه الوهیت بُرد. آنگاه همین "آزادی" در عصر روشنگری، انقلاب ۱۷۸۹ را آفرید و در ژاکوبنیسم آن انقلاب و در فیشته افراطی گردید و در این دومی سابجکتیویسمِ نفی‌کننده‌ی "غیرمن" (جهان بیرون) را حاصل داد. وقتی انقلاب‌صنعتی سپهر اجتماعیِ اروپا را زیروزبر کرد، "آزادی" و "ایده‌آلیسمِ" فیشته‌ای به نیهیلیسم و پرومته‌گرایی انجامید که بر دروازه‌های بارباروسای نازی‌ها و کشتارگاه‌های مارکسیسم‌لنینیسم حلقه بر در می‌کوفت!

روحِ وزان در این طوفانِ نیهیلیسم، همان فهم و دریافتِ "بهترین بخت انسان، زاده نشدن است، و آن‌که زاده شد بهترین بخت‌اش، زودتر مردن است" بود! این بند آخری را می‌توان به قدر یک کتاب تفصیل داد و از "فاوست" گوته و "مانفرد" بایرون و بسیاری دیگرها گفت و در "اروئیکای" بتهوون و "غروب‌خدایان" واگنر در اهتزاز درآمد، و بس بیش از این‌ها...

توجه به این بحث است که پرسش از آن‌که چرا تمدن‌ها به یک راه نرفتند را بلا‌وجه و به‌کلی نامربوط می‌کند؛ تا پرسیدن از آن‌که چرا ما، ما شدیم؟ را بدل به پرسش بکلی پرتی می‌گرداند.

لینک بخش نخست

Telegram

attach 📎

VIEW CHANNEL
7,0500066
علی صاحب‌ الحواشی logo
علی صاحب‌ الحواشی

04 اکتوبر، 2026، 17:14

Video
‍ غم‌انگیزترین جمله در تمام تاریخ فلسفه…

┄┄┅┅┅┅┅❅❁❅┅┅┅┅┅┄┄

روح تمدنی و دغدغه‌هایش
بخش نخست

✍#علی‌صاحب‌الحواشی
(۱/۲)

گفته شده که "در زیر آفتاب هیچ چیز تازه‌ای نیست!" این سخن، در حق اندیشه بشری است، و ظاهرا هم درست است. اما نکته اینجاست که سخن‌ها - هرچند به ظاهر تکراری - وقتی در بسترهای نویی طرح شوند، معنا و دلالت‌های بدیعی می‌یابند. از این‌نظر، تفاوت در بسترهای فهمی است که ابعاد نویِ عاطفی و عقلانی به سخنِ قدیمی می‌دهد.

این قاعده بر گفته شوپنهاور که در کلیپ بالا طرح می‌شود، نیز صادق است. می‌توان رد سخن مشابهی را در ادیان و اساطیر و منابع حِکمی تمدن‌های باستانی چین و هند و مصر و ایران نیز گرفت. عدم توجه به بسترهای متفاوت و گاه متحولی که یک سخن قدیمی در آن قرار می‌گیرد و پژواک‌های معنایی بدیعی می‌یابد، می‌تواند موجد داوری‌هایِ زمان‌پریش گردد تا با نگاهی سردستی گفته‌شود "این فهم را ما هم داشته‌ایم!"، یا در فلان‌جا هم گفته شده است. بله هم ما و هم دیگران داشته‌اند، ولی اینک در بستری نو طرح می‌شود، و دلالتی که افاده می‌کند، نو است. این دلالت‌های نو است که گفتمان‌های نویی را در زیست‌جهان‌های فکری مربوطه می‌سازند و درازدامن و پُر پیامد می‌گردند.

سخن از گذراییِ بی‌معنا و بی‌فرجامِ هستیِ ما آدم‌ها، "موضوع‌اصلی" رباعیات منتسب به خیام است. این نگاه و فهم و سخن را میان رواقیونِ یونانی‌مآب و دورتر از آن در برخی فلاسفه پیشاسقراطی هم می‌یابیم. در حکمت باستانی چین نیز فراوان از این حرف‌ها هست. اما همین یک نگرشِ کمابیش یکسان، در بسترهای تمدنی ایران و یونان و چین پژواک‌های بکلی متفاوتی یافت و راه به گفتمان‌های دورودراز متفاوتی بُرد. مثلاً در ایران پس از خیام چندان پژواک بلندی نیافت مگر اندکی در حافظ، در چین بدل به مبنایی شد که حکمت کنفسیوس بر آن نشست، در هندوستان راه به درکِ چرخه‌ی پرملالِ "کارما" و تمنای خلاصی از آن بُرد، و در اروپا زیروبالاهای بسیار یافت و دست‌آخر سَر از نیهیلیسمِ رومانتیک درآورد. یک فهم و این‌همه سرنوشت‌های متفاوت تمدنی؟! این نیست مگر اثر "بستر"هایی که فهم مذکور در آن تحویل‌گرفته، مستقر گشته، و بسط یافتند.

نمونه دیگر، تصویر هولناکی است که در فقره درخشانِ بهگوداگیتا از مهابهاراتای هندیان از خدایی شَرَربار و خونریز، هم‌عنان با سیمای دلاویزِ مسحورکننده‌ی او نقش می‌شود، و راه به تمکین و تمنایِ انحلال عرفانی هندیِ بُرد. اما مشابه همین تناقضِ توامان که در سیمای خدایِ نومینالیستیِ اروپائیان پدید آمد، موجد طوفانی از عصیان گشت، از دکارت تا گوته و رومانتیک‌های متقدم؛ عصیانی که نخست به صورتبندیِ خدایِ دئیستی رسید، و آنگاه دیوساریِ (demonic) سازوکارِ "طبیعت" را به کانونِ توجه‌ها کشید تا در سوی سازوکاری، به بنیاد علم‌تجربی و در سمت دیوساری، به کشف ناخودآگاه و تاسیس بنیادِ روانکاوی انجامید. یک تصویر الهیاتی و این همه دلالت‌ها و فرجام‌هایِ متفاوتِ تمدنی؟! این‌نبود مگر آن‌که "یک‌سخن" در بستر‌های مختلف تمدنی/تاریخی دست گرفته شد.

لینک بخش دوم

Telegram

attach 📎

VIEW CHANNEL
7,1500050
علی صاحب‌ الحواشی logo
علی صاحب‌ الحواشی

03 اکتوبر، 2026، 00:06

Video
✍علی صاحب‌الحواشی

سخنان آقای (آیت‌الله) محمد محرابی، حَفَظَه‌‌ُالله مِن شَرِ الاَشقیاء که به علمای امامیه فرمودند، انگیزه بازنشرِ فقراتی از یادداشتم با عنوان "کاری که روحانیت امامیه با ما و خانمان‌ ما کرد" گردید:

آنچه متولیانِ امامیه در ایران سِرِ دین‌ آوردند و سال‌ها پیش آیت‌الله بروجردی به "فدائیان‌اسلامِ" خواهان حکومت‌اسلامی، هشدارش را داده بود، مصداق تحققِ افسون‌زداییِ ملی از دواعیِ برحقیِ فرقه‌ای شد که سرمایه اول و آخرش جز "حق و عدل‌علی" و "مظلومیتِ ائمه" نبود...

چگونه است که علمای دین و اَعلام قدس و تقوی می‌توانند این کثرت و غلظت ستم بینند که به نام خدا و دین‌ می‌شود، اما دستخوشِ تعارض‌ها نشوند و به تمکین برتابند؟ آ‌نقدر که گردی بر دامنِ تدین‌شان نیز ننشینند و نمازها و طاعت‌هایشان مخدوش نکند و هیچ شرمنده خدای نگردند!!

چه چاره دارم از یادکردِ این فقره هولناک قرآن که گفت: "قُلۡ هَلۡ نُنَبِّئُكُم بِٱلۡأَخۡسَرِينَ أَعۡمَٰلًا. الذين ضَلَّ سَعيُهُم فی الحياة الدنيا و هُم يَحسَبونَ اَنَّهُم يُحسِنونَ صُنعا" [خواهی زیان‌کارترینان را گویمت: آنان‌که در گمراهی دنیایی فتادند و گمان نمودند چه نکوکارها می‌کنند!]
4,00000116
علی صاحب‌ الحواشی logo
علی صاحب‌ الحواشی

01 اکتوبر، 2026، 13:38

Photo1/2
✍علی صاحب‌الحواشی

چون نیک نظر کرد، پَرِ خویش در آن دید
گفتا ز چه نالیم؟! که از ماست که بر ماست
(ناصرخسرو قبادیانی)

ما کشتگان خویشیم، همه ملت‌ها چنین‌اند؛ الا آن‌که مصائب ملت‌ها رنگِ آلام و اسقامِ تاریخی‌ِ ایشان را دارد. غرورِ میان‌تهیِ ما، آنگاه که آغشته به هذیاناتِ پساصفوی‌مان گشت و سر به جنونِ "فلک را سقف‌ بگشاییم و طرحی نو دراندازیمِ" دهه‌های پساکودتا زد، عنان به حرامیان‌ِ خویش سپردیم تا فاجعه‌آفرینِ این نیم‌قرن‌مان شدند. پس در آتشِ ایشان که از ما بودند و بر ما شدند، سوختیم.

اما کشته‌شدن در تاریخ، مردن نیست؛ بالغ‌شدن است! پشت‌سر نهادن هذیان‌هاست؛ غالب آمدن بر امراضِ دیرینِ در جان نشسته است. ملت‌ها چنین افتان‌وخیزان رفته‌اند و می‌روند. ما نیز بارگه‌ِ داد نبودیم تا حیرت‌زده این ستم گردیم. آنچه بر ما رفت، بر دیگران نیز رفت و خواهد رفت؛ این ناموس تاریخ است:
بلوغ، زیرِ آتشین تازیانه‌هایِ بیداری‌بخش!
برآیید! برآیید! ازین خاک برآیید...
3,47000126
علی صاحب‌ الحواشی logo
علی صاحب‌ الحواشی

28 ستمبر، 2026، 23:59

‍ دمیتری شوستاکووچ: طرح‌واره‌های آهنگساز (۱۹۶۸)
مستندی کوتاه، ساختۀ آلبرت الکساندروویچ گندلشتاین؛
‌با حضورِ دمیتری دمیتری‌یوویچ شوستاکووچ، ولادیمیر ایوانوویچ نمیروویچ-دانچنکو، سویاتوسلاو تئوفیلوویچ ریختر، مستیسلاف لئـوپولدوویچ روستـروپوویچ، گالینا
ویشنفسـکـایا، یوگـنی مـراوینسکی و پسرِ شوستـاکووچ.
‌پیشکشِ عزیزان و همراهان، به مناسبتِ زادروزِ آهنگساز.
‌
┄┄┅┅┅┅┅❅❁❅┅┅┅┅┅┄┄
نوای رنج و مصیبت در موسیقی شوستاکویچ
بخش دوم

✍#علی‌صاحب‌الحواشی
(۲/۲)
تجدد روسیه که با پطر‌کبیر رقم‌خورد، فضایِ روسیه را رو به روایحِ اروپایی گشود، تا اینتلیجنسیای بعداً تکوین‌یافته، در مدار تحولات اروپایی قرار گرفتند و هنر روسیه نیز تابعی از دینامیک تحولات در هنر اروپایی گردید.

شوستاکویچ فرزند خانواده مرفه بورژوایی بود که جوگیرِ بولشویسم شد و در حلقه رندان درآمد و تا آخر عمر حصاریِ ایشان ماند. موسیقی شوستاوکویچ ترجمانی بحران‌اجتماعیِ انقلاب و جنگ‌داخلی و تهاجم خارجی می‌کند، سپهری که در او به‌سخن پاسترناک در "دکتر ژیواگو"، زندگی خصوصی مرده بود، یا درست‌تر به قتل رسیده بود. در جامعه‌ای دستخوش اقسام بحران‌های اجتماعیِ رسیده بل درنوردیده‌ی فجایع، عجب نبود که طوفانِ تنش و اضطراب، با میان‌پرده‌های اندوهِ مصیبت‌زدگی، عاطفه‌های غالب آثار شوستاکویچ شدند، که به طرف اواخر عمر در افسردگیِ سیاهی فروشد. او نه چون مایاکوفسکی سرخورده گشت تا خود را بکشد، و نه جزو یکی از پرشمار اینتلیجنسیای روسیه گردید که در گولاک‌ها سربه‌نیست شدند. مرگِ تدریجی شوستاکویچ در مغاک افسردگی مزمن‌اش اتفاق افتاد. کوارتت‌های آخر عمری‌ او، که "وصیت‌نامه"شان خوانده بود، بقدری تلخ و دلخراش‌اند که به‌زحمت تاب شنیدنش را دارم، هرچند که به‌لحاظ موسیقیایی سخت بزرگ داشته می‌شوند.

بولشویک‌ها "بابوشکا"ی (مادربزرگ) روسیه را هتک و تحقیر و تاراج کردند، به‌مصداق سخن منوچهری دامغانی که گفت:
طاووسِ بهاری را دنبال بِکَندند
پَرّش ببُریدند و به‌کنجی بفِکَندند
و در حال، خود را چون ولی و وصی و حامیِ روسیه به مردم فروختند، دروغی که باورِ روس‌ها شد! باقی سرنوشت آن ملت، تماشای آن تحقیر و تاراج و ویرانگری سردمداران‌شان به‌عنوان سرخیلیِ روسیه بود!
بولشویک‌ها موفق شدند تا "intellect" روسیه را به‌قتل برسانند و ملتی "موژیک" را به‌جایش نشانند! آن زوالِ عاقله روسیه که در بالا گفتم، این بود. شوستاکویچ این تراژدی را زیست و دق‌مرگش شد.

مهندسی‌اجتماعی که بولشویک‌ها از جزئیات تا کلیات حیات مردم روس به اجرا گذاشتند، چنان سامانی از مراقبت و تنبیه را برقرار ساخت که همگان برای دوام آوردن ناگزیر از نقش بازی‌کردنِ پرسالوسی بودند. شوستاکویچ هم بشدت تحت‌نظارت بود تا آثاری "به درد خور!" بنویسد. بارها می‌بایست سرکوفت‌‌ِ بی‌سروپاهایِ جائر کمیسر فرهنگ حزب‌کمونیست را تحمل کند که این و آن اثرش را فورمالیستیِ بورژوایی می‌خواندند! در اوج جنگ، استالین به او چون سرمایه‌ی پروپاگاندایی نگاه می‌کرد، همان‌طور که با دیگر اهل فرهنگ، مثل آنا آخماتوا، نیز چنین می‌کرد.

استالین، آخماتوا را که نه فقط از شخص او، بلکه از بولشویسم نیز متنفر بود، مفتخر به لقبِ "نیمی‌فاحشه، نیمی‌راهبه"‌ کرد، اما شعرش را می‌خواست! آن‌قدر که از لنینگرادِ تحت محاصره به تاجیکستانش منتقل نمود تا اویِ "نیم‌فاحشه، نیم‌راهبه" که بزرگترین سرمایه زنده‌ی ادبی روسیه بود از بمباران و قحطیِ لنینگراد نمیرد! و درحال، با گروگان گرفتن پسرش او را وامی‌‌داشت تا برای جبهه‌ها اشعار میهنی بسراید؛ یک‌بار هم کاستن از آزار پسرش را منوط به سرودن مدیحه‌ای برای خود نمود! بهرحال مدیحه آنا‌آخماتوایی که پرطرفدارترین شاعر زنده روس بود، قیمت نداشت!
اینتلیجنسیای روسیه در اتحاد شوروی اینطوری توسط حزب کمونیست لگدمال و بی‌حیثیت شدند. سربراه بودی، آب‌ونانت می‌دادند، جور دیگر می‌بودی کاری می‌کردند تا آرزوی مرگ کنی. مهندسی‌ اجتماعی این‌‌چنین جامعه را به قهقرا می‌کشد!

درحالی‌که آخماتوا زیر فشارها، فرازان و استوار دیرایستاد و نشکست، شوستاکویچ آدم عمدتاً سربراهی بود، که از درون ویران می‌شد. عواطف تلخِ آثار و چهره همیشه غمزده او را جز این‌چنین نمی‌توان فهمید. او برای خود و روسیه مرثیه می‌سرود و امیدوار بود اوباشِ حزب‌کمونیست آن‌ها را چون سند وفاداری تحویل بگیرند؛ گرفتند تا گذاشتند این فیلم بزرگداشتی برای او ساخته شود!
راست یا دروغ، می‌گویند اگر بلبل را کور کنند، بیشتر می‌خواند! بولشویک‌ها با شوستاکویچ چنین کردند! اتحاد شوروی هتک انسان و ننگ بشر بود!
لینک بخش نخست

Telegram

attach 📎

VIEW CHANNEL
3,4700053
علی صاحب‌ الحواشی logo
علی صاحب‌ الحواشی

28 ستمبر، 2026، 23:59

‍ دمیتری شوستاکووچ: طرح‌واره‌های آهنگساز (۱۹۶۸)
مستندی کوتاه، ساختۀ آلبرت الکساندروویچ گندلشتاین؛
‌با حضورِ دمیتری دمیتری‌یوویچ شوستاکووچ، ولادیمیر ایوانوویچ نمیروویچ-دانچنکو، سویاتوسلاو تئوفیلوویچ ریختر، مستیسلاف لئـوپولدوویچ روستـروپوویچ، گالینا
ویشنفسـکـایا، یوگـنی مـراوینسکی و پسرِ شوستـاکووچ.
‌پیشکشِ عزیزان و همراهان، به مناسبتِ زادروزِ آهنگساز.
‌
┄┄┅┅┅┅┅❅❁❅┅┅┅┅┅┄┄
نوای رنج و مصیبت در موسیقی شوستاکویچ
بخش نخست

✍#علی‌صاحب‌الحواشی
(۱/۲)

تاریخ قرن بیستم روسیه را می‌توان "تاریخِ مصیبت‌زدگی" نامید. این مصیبت، حاصل سونامیِ برخاسته از زلزله‌های مهیب نیمه‌دوم قرن‌نوزدهم روسیه بود که پیش‌آمد و مقارن اواخر جنگ اول جهانی، روسیه را زیرگرفت. ویرانگریِ دینامیک عظیم‌ سونامی بولشویسم تا پایان دهه ۱۹۶۰ ادامه یافت، آنگاه که عاقله روسیه بی‌جان‌شد و ملت روس در سراشیبِ نرمِ زوالی افتادند که همچنان ادامه دارد، بی‌فکر و سترون و منکوب و مبهوت و گیج. این‌همه، افزون بر سونامی نازیسم بود که از سمت اروپا آمد و روسیه را زیرگرفت و مصیبت در مصیبت کرد.

کنکاش در زلزله قرن‌نوزدهم روسیه که موجد سونامی بولشویسم شد، بحث مفصلی از آسیب‌شناسیِ یک "تجددِ" بشدت بحرانی‌شده از بامداد "دسامبریست‌"هاست؛ که جایش اینجا نیست. چیزی که هست مستندِ خوش‌ساخت و هنرمندانه پیوستی این یادداشت درباره دیمیتری شوستاکویچ، زخمه‌ای به ذوق موسیقیایی‌ و کنجکاویِ سالیانم بر تاریخ فکر روسیه‌ زد و به نوشتنم واداشت.

می‌دانم علاقمندان به موسیقی کلاسیک در این کانال بسیار کم‌شمارند، اما سخنم محدود و مقید به موسیقی نیست؛ دلالت‌های فراتری که دارد بسا بیشتر به‌کار آید.
نمی‌توانم خود را به‌لحاظ سلیقه موسیقیایی، دوستدار ویژه بیان شوستاکویچ بدانم، اما آنقدر هست که گاهی موسیقی او را بدجوری می‌طلبم. این مستند، در تنگنای پنجاه‌وپنج دقیقه‌‌ای با گفتاری اندک، موسیقیِ بیشتر، و تصویرسازی بدیع، به‌خوبی از عهده پژواک‌دادن حس‌وحال موسیقی شوستاکویچ برآمده است.

شاید بتوان شوستاکویچ را پُلی از موسیقی نئورومانتیک به مدرن در روسیه دانست؛ پایه‌ی نئورومانتیکِ پیشتاز و جسورِ این پُل، الکساندر اسکریابین، و پایه دیگرِ تمام‌مدرنش ایگور استراوینسکی بود.
آن اولی بخت آن یافت تا دوسالی پیش از فاجعه عظیم اکتبر ۱۹۱۷ در چهل‌وسه‌سالگی، غوطه‌ور در خیال راز و معنا و جذبه‌عُلوی که همه‌عمر داشت رحلت کند، و دومی در همان اوان انقلاب، وطنش را برای همیشه ترک کرد و مصون از مصائبش ماند. اما شوستاکویچ در روسیه ماند و شَرَنگِ فاجعه را تا جرعه آخر سرکشید و مسمومش مُرد!

موسیقی کلاسیک غرب، از بامداد رومانتیک‌ها، و حتی از اواخر دوره کلاسیک، ترجمانیِ عاطفی را بر گوشنوازیِ "زیبا" برتری داد و در این راه، نخست سامانِ ملودیک را زیردستِ "فُرمِ موسیقیایی" نمود (بتهوون)، و در گامی بعد با نوآوری‌هایی که در هارمونیِ موسیقیایی کرد (لیست و واگنر)، امکانات نویی برای بیان عواطف پیچیده را به دست آورد. نئورومانتیسیسمِ موسیقیایی که مجهز به کروماتیسمِ بدیع هارمونیک شده بود، این‌چنین مستقر شد. تحولاتِ مذکور، در راستای احساساتگرایی رومانتیک‌های متقدم بود که از ثباتِ سنتیِ حیات‌اجتماعی وارد عصر انقلاب و جنگ‌های ناپلئونی شده بودند؛ بعدها که همان رومانتیسیسم بالید و دگردیسی نیز یافت، خود را در اقسام پیچیده‌تر "بحران"های تاریخی یافت که می‌بایست ترجمانی‌اش می‌کرد. فقط هم موسیقی نبود که پا‌به‌پای این تحولات می‌آمد، شعر و ادبیات نیز هم‌عنانیِ آن مختصات دورانی می‌کردند؛ مگر می‌توانستند نکنند؟!
لینک بخش دوم

Telegram

attach 📎

VIEW CHANNEL
2,5400029
علی صاحب‌ الحواشی logo
علی صاحب‌ الحواشی

28 ستمبر، 2026، 23:59

دمیتری شوستاکووچ: طرح‌واره‌های آهنگساز (۱۹۶۸)
مستندی کوتاه، ساختۀ آلبرت الکساندروویچ گندلشتاین؛
‌با حضورِ دمیتری دمیتری‌یوویچ شوستاکووچ، ولادیمیر ایوانوویچ نمیروویچ-دانچنکو، سویاتوسلاو تئوفیلوویچ ریختر، مستیسلاف لئـوپولدوویچ روستـروپوویچ، گالینا
ویشنفسـکـایا، یوگـنی مـراوینسکی و پسرِ شوستـاکووچ.
‌پیشکشِ عزیزان و همراهان، به مناسبتِ زادروزِ آهنگساز.
‌
┄┄┅┅┅┅┅❅❁❅┅┅┅┅┅┄┄
نوای رنج و مصیبت در موسیقی شوستاکویچ
بخش دوم

✍#علی‌صاحب‌الحواشی
(۲/۲)
تجدد روسیه که با پطر‌کبیر رقم‌خورد، فضایِ روسیه را به روایحِ اروپایی گشود، تا اینتلیجنسیای بعداً تکوین‌یافته، در مدار تحولات اروپایی قرار گرفتند و هنر روسیه نیز تابعی از دینامیک تحولات هنر اروپایی گردید.

شوستاکویچ فرزند خانواده مرفه بورژوایی بود که جوگیرِ بولشویسم شد و در حلقه رندان درآمد و تا آخر حصاریِ ایشان ماند. موسیقی شوستاوکویچ ترجمانی بحران‌اجتماعیِ انقلاب و جنگ‌داخلی و تهاجم خارجی می‌کند، سپهری که در او به‌سخن پاسترناک در "دکتر ژیواگو" زندگی خصوصی مرده بود، یا درست‌تر به قتل رسیده بود. در جامعه‌ای دستخوش اقسام بحران‌های اجتماعی، عجب نبود که طوفانِ تنش و اضطراب، با میان‌پرده‌های اندوهِ مصیبت‌زدگی، عاطفه‌های غالب آثار شوستاکویچ شدند، که به طرف اواخر عمر در افسردگی سیاهی فروشد. او نه چون مایاکوفسکی سرخورده گشت تا خود را بکشد، و نه جزو یکی از پرشمار اینتلیجنسیای روسیه گردید که در گولاک‌ها سربه‌نیست شدند. مرگ تدریجی شوستاکویچ در مغاک افسردگی مزمن‌اش واقع‌شد. کوارتت‌های آخر عمری‌ او، که "وصیت‌نامه"شان خوانده بود، بقدری تلخ و دلخراش‌اند که به‌زحمت تاب شنیدنش را دارم، هرچند که به‌لحاظ موسیقیایی سخت بزرگ داشته می‌شوند.

بولشویک‌ها "بابوشکا"ی (مادربزرگ) روسیه را هتک و تحقیر و تاراج کردند، به‌مصداق سخن منوچهری دامغانی که گفت:
طاووسِ بهاری را دنبال بِکَنند
پَرّش ببُریدند و به‌کنجی بفِکَندند
و در حال، خود را چون ولی و وصی و حامیِ روسیه به مردم فروختند، دروغی که باورِ روس‌ها شد! باقی سرنوشت روس‌ها تماشای آن تحقیر و تاراج و ویرانی، به‌عنوان سرخیلیِ روسیه بود! بولشویک‌ها موفق شدند تا "intellect" روسیه را به‌قتل برسانند و ملتی "موژیک" را به‌جایش نشانند! آن زوالِ عاقله روسیه که در بالا گفتم، این بود. شوستاکویچ این تراژدی را زیست و دق‌مرگش شد.

مهندسی‌اجتماعی که بولشویک‌ها از جزئیات تا کلیات حیات مردم روس به اجرا گذاشتند، چنان سامانی از مراقبت و تنبیه را برقرار ساخت که همگان برای دوام آوردن ناگزیر از نقش بازی‌کردنِ پرسالوسی بودند. شوستاکویچ هم بشدت تحت‌نظارت بود تا آثاری "به درد خور!" بنویسد. بارها می‌بایست سرکوفت‌‌ِ بی‌سروپاهایِ جائر کمیسر فرهنگ حزب‌کمونیست را تحمل کند که این و آن اثرش را فرمالیستیِ بورژوایی می‌خواندند! در اوج جنگ، استالین به او چون سرمایه‌ی پروپاگاندایی نگاه می‌کرد، همان‌طور که با دیگر اهل فرهنگ، مثل آنا آخماتوا، نیز چنین می‌کرد.

استالین، آخماتوا را که نه فقط از شخص او، بلکه از بولشویسم نیز متنفر بود، مفتخر به لقبِ "نیمی‌فاحشه، نیمی‌راهبه"‌ کرد اما شعرش را می‌خواست! آن‌قدر که از لنینگرادِ تحت محاصره به تاجیکستانش منتقل کرد تا اوی "نیم‌فاحشه، نیم‌راهبه" که بزرگترین سرمایه ادبی روسیه بود از بمباران و قحطیِ لنینگراد نمیرد! و درحال، با گروگان گرفتن پسرش او را وامی‌‌داشت تا برای جبهه‌ها اشعار میهنی بسراید؛ یک‌بار هم کاستن از آزار پسرش را منوط به سرودن مدیحه‌ای برای خودش نمود! بهرحال مدیحه آنا‌آخماتوایی که پرطرفدارترین شاعر زنده روس بود، قیمت نداشت!
اینتلیجنسیای روسیه در اتحاد شوروی اینطوری توسط حزب کمونیست لگدمال و بی‌حیثیت شد. سربراه بودی، آب‌ونانت می‌دادند، جور دیگری می‌بودی کاری می‌کردند که آرزوی مرگ کنی. مهندسی‌ اجتماعی این‌طوری جامعه را به قهقرا می‌کشد!

درحالی‌که آخماتوا زیر فشارها، فرازان و استوار دیرایستاد و نشکست، شوستاکویچ آدم عمدتاً سربراهی بود، که از درون ویران می‌شد. عواطف تلخ آثار و چهره همیشه غمزده او را جز این‌چنین نمی‌توان فهمید. او برای خود و روسیه مرثیه می‌سرود و امیدوار بود اوباشِ حزب‌کمونیست آن‌ها را چون سند وفاداری تحویل بگیرند؛ گرفتند تا گذاشتند این فیلم بزرگداشتی برای او ساخته شود!
راست یا دروغ، می‌گویند اگر بلبل را کور کنند، بیشتر می‌خواند! بولشویک‌ها با شوستاکویچ چنین کردند! اتحاد شوروی هتک انسان و ننگ بشر بود!
لینک بخش نخست
2,3600034
علی صاحب‌ الحواشی logo
علی صاحب‌ الحواشی

25 ستمبر، 2026، 12:35

‍ 🔸 فیلسوفان یهودی و مسئله صهیونیسم

حسام سلامت
اسفند ماه ۱۴۰۳

┄┄┅┅┅┅❅❁❅┅┅┅┅┄┄

✍#علی‌صاحب‌الحواشی

رسم این کانال نیست تا مطالبی از کانال‌های دیگر را بازنشر کند. اما این سخنان آقای سلامت به‌قدری مفید و روشنگر بود که مثل موردی پیشین، تصمیم گرفتم تا رسم کانال را بشکنم!

امروز بسیاری از ایرانیان، که بعید نیست اکثریت باشند، به اسرائیل حسن‌نظر دارند. این حسن‌نظر از دو آبشخور برمی‌خیزد: یکی ناخوشداشتِ تاریخی ایرانیان از اعراب است و دو دیگر که بس مهم‌تر است، از نفرتِ ژرف و فراگیرِ ایرانیان از حکومت‌اسلامیِ ولایت‌فقیه برمی‌آید.

این دو خاستگاه، درمیان ما داوری‌ها درباره مسئله اسرائیل و اعراب را بشدت مخدوش کرده است. در این میانه سخنان آقای سلامت از طریق رونمایی از بیخ‌وبنیاد مسئله یهود در قرن بیستم می‌تواند یاریِ واقع‌بینی و دور زدن پسند و ناپسندهامان بکند.

البته سوگیری‌ها، خاصه در عرصه‌های سیاسی، نوعاً ریشه در خصلت‌های شخصی و تجارب تربیتی و القائات فرهنگی دارد. اما حداقلِ تفاوتِ فردِ اندیشنده با عامه‌ی غیر اهل‌فکر، باید که "تلاش" جهتِ بصیرت‌‌به‌نفس باشد تا به یاریش، چسبندگیِ عصبیت‌ها را بکاهیم و عارف‌به نفس بشویم تا اگر این و آن را می‌پسندیم یا نمی‌پسندیم، بدانیم ریشه پسندمان و غیرآن چیست؛ ولو آن‌که نخواهیم یا اراده نکنیم تا عوض‌اش کنیم.

این دو فایل صوتیِ در مجموع پنج‌ساعت است. سی‌‌وچهاردقیقه نخست فایل اول، ملاحظات و توضیحاتی‌اند که مصداق اِطنابِ مُمِلّ شدند و می‌شد در پنج‌دقیقه به اختصار گفت و گذشت. باقی دو فایل از دست دادنی نیست، هرچند که اعتراف می‌کنم بحث زیاده مطول لویناس حوصله‌ام را سر بُرد، خاصه که موضع‌گیری آخر عمری‌اش هم "افتضاح"ای رسواکننده‌ی فلسفه‌بافی‌‌اش گردید. من ایستار آرنت را منصفانه می‌یابم و گامی‌چند نیز به موضع افراطی جودیت‌باتلر نزدیک می‌شوم.

توصیه می‌کنم سر فرصت با درنگ و تامل بشنوید زیرا که مهمترین زخمِ بدجوری ناسورشده‌ی تاریخ معاصر جهان است و اقسام عفونت‌های فکری و عملی نیز از آن برخاسته است، که مهم‌ترین‌شان عفونتِ بنیادگراییِ اسلامی است که مبتلایش هستیم، از سیدقطب تا خامنه‌ای. این جريانِ شوم و ویرانگر، به‌تنهایی به‌قدر کل تاریخ دولت اسرائیل، "مسلمانان" را به‌ حبس و زجر و قتل آورد و مسلمانی را نیز ملکوک و منفور نموده است!

لینک فایل صوتی شماره یک و دو
2,9300062
علی صاحب‌ الحواشی logo
علی صاحب‌ الحواشی

08 ستمبر، 2026، 21:46

دکتر رضا داوری اردکانی

«خیلی روراست به شما بگویم که با فارابی و ابن‌سینا و ملاصدرا نمی‌توانید مسائل زمان را حل کنید. همهٔ مسائل این زمان غربی است و غرب در سراسر وجود عالم وجود دارد و همه چیز متجدد و غربی است.

این نظریهٔ یک فیلسوف نیست که شما بگویید با سکولاریزیم مخالف هستید. مخالف باشید، خوب کاری هم می‌کنید و من هم با آن مخالف هستم، اما سکولاریزم یک وجود است و نه رأی که بگوییم مخالف آن هستیم و تمام شود و برود. سکولاریزم، قانون وجود عالم امروز است.

این را در نظر بگیرید و حالا توجه کنید که مواجهه با سکولاریزم این طور نیست که بگویید من با آن مخالف هستم.»
┄┄┅┅┅┅┅┅❅❁❅┅┅┅┅┅┅┄┄

از تنش سروش و داوری تا بنیادِ بی‌بنیادی

بخش دوم

✍#علی‌صاحب‌الحواشی
(۲/۲)

حالا منِ سالمند می‌توانم از دکتر سروش کناره گرفته، ضمن نزدیک‌نشدن به دکتر داوری، سخن پیوستی ایشان را تائید کنم که "سکولاریسم، امروزه وجودِ جهان شده است"، چه خوش بداریم و چه نه؛ البته من برخلاف دکتر داوری، خوش می‌دارم! همین هم بود که گفتم به ایشان نزدیک نمی‌شوم.

تعبیر "نیهلیسم" زننده است. پریروزِ قرن‌هجدهم که وضع شد، نظر به زوال معنای‌دینیِ هستی در عاقله‌ها را داشت، و از سمتِ مومنانه نگریسته و وضع گردید تا "زننده" از آب درآمد. آن زوالِ معنایِ دینیِ هستی، در قرن نوزدهم و بیستم بسط و ژرفا یافت تا نگاه مومنانه‌ی دین‌محور را به کُنجِ مهجوریِ خیال‌اندیشی راند، و خود "متن" اندیشیدن را صاحب و مالک شد.

امروز همه جهان در این متن زندگی می‌کنند، ولو آن‌که جماعتی در نهانخانه دل "مومن" به این و آن دین باشند، که هستند و کم‌شمار هم نیستند. اما ایمان‌دینی‌ِ این ولو پرشمارها، کمترین ربط و نسبتی با حالِ سرزنده‌ی جهان امروز و شئونش ندارد. دکتر داوری این را می‌خواهد بگوید.
لیکن یک چیزی را هم که نمی‌گوید، من اضافه می‌کنم و آن‌ این‌که دینداری در جهان رو به افول است که از بی‌اعتنایی شروع می‌شود و اکنون در آنیم و تا قهقرایِ تلقی‌شدن به خرافات بسط می‌یابد که به‌نظر می‌رسد که حال آینده جهان باشد. "سکولاریسم" ضددین بودن نیست، بی‌اعتنایی به دین است. امروز این بی‌اعتنایی به دین بر پهنه همه وجوه جهان حاکم است، از علم تا اقتصاد، از اخلاق تا هنجار و تا فلسفه‌اندیشی.

در این حال و روز، فلک را هم نمی‌توان سقف شکافت و طرحی نو درانداخت. بنیادگرایانِ دینی که سودای چنین حماقتی در سر داشتند، همگی درهم‌شکستگانِ ملکوکی و منفوری گشتند که اکثریت ناظران جهانی یا به ریش‌شان می‌خندند، یا از ایشان منزجرند، یا چندان بی‌وجودشان می‌گیرند انگار حتی ارزش خندیدن و نفرت‌ورزیدن نیز ندارند. کشتی تاریخ را طرحی غیردینی پدیدار گشته است تا بادبان‌هایش را منطبق بر آن افراشته است. بسیار دور از ذهن هم هست که عنان‌ها بگردد. زیرا تمام قرن‌نوزدهم و بخشی از قرن بیستم تلاش‌های عظیمی برای سکان‌گردانی به‌سویِ طوری از "دین" صورت گرفت که همگی کشتی‌شکستگانِ ناکام و بی‌فرجام شدند.

بنابراین چنان‌که بسیاری از متأملان ژرفکاو ساحت بشری (و در صدر همه نیچه) معتقدند، ما امروز در "نیهیلیسم" هستیم، که "پوچی" نیست! بلکه سویه‌ی نویی از بیرون‌‌شدن از صغارت است. درست مثل دو تا سه هزاره پیش که از استعلائیاتِ اساطیری بیرون شدیم و وارد سپهر ادیانِ جهانی گشتیم. اینک از قرن هفدهم به این‌سو، همین ادیان جهانی درحال سپری‌شدن‌اند. انسانِ طراز نویی بار آمده است، منصرف از ملکوت و خودمتکی و واقعیت‌نگر که دارد یاد می‌گیرد چگونه با هستیِ بی‌ملکوت سَر‌ کُنَد بی‌آن‌که دستخوش اضطرابِ وجودی و فسردگیِ بی‌معنایی گردد.

همه شواهد و قرائن اشاره به چنین مختصاتی از تاریخ آینده بشر دارد تا ما چون کف‌های امواج دریا برآییم و براُفتیم، به نگاهی و درنگی، و آنگاه از دست‌شدنِ تشخص و جای‌سپردن به کف‌های نوپدید: کف دریاست، صورت‌های عالَم...



https://t.me/nutqiyyat
3,6200094
علی صاحب‌ الحواشی logo
علی صاحب‌ الحواشی

08 ستمبر، 2026، 21:46

دکتر رضا داوری اردکانی

«خیلی روراست به شما بگویم که با فارابی و ابن‌سینا و ملاصدرا نمی‌توانید مسائل زمان را حل کنید. همهٔ مسائل این زمان غربی است و غرب در سراسر وجود عالم وجود دارد و همه چیز متجدد و غربی است.

این نظریهٔ یک فیلسوف نیست که شما بگویید با سکولاریزیم مخالف هستید. مخالف باشید، خوب کاری هم می‌کنید و من هم با آن مخالف هستم، اما سکولاریزم یک وجود است و نه رأی که بگوییم مخالف آن هستیم و تمام شود و برود. سکولاریزم، قانون وجود عالم امروز است.

این را در نظر بگیرید و حالا توجه کنید که مواجهه با سکولاریزم این طور نیست که بگویید من با آن مخالف هستم.»
┄┄┅┅┅┅┅❅❁❅┅┅┅┅┅┄┄

از تنش سروش و داوری تا بنیادِ بی‌بنیادی

بخش نخست

✍#علی‌صاحب‌الحواشی
(۱/۲)

در دهه‌های ۱۳۶۰-۱۳۷۰ شاهد تنش‌های فکری بین سروش و داوری بوده‌ایم که غالباً دکترسروش آتش‌افزوزیش می‌کرد. به‌نظر می‌رسد این‌ دو اصطکاک‌های بین‌ هم در "جلسات" حکومتی را در کسوتِ خطابیات فاضلانه (که غالبا در مورد سروش کمابیش هتاکانه هم بود) به سپهر عمومی درس‌خواندگان می‌آوردند. آن زمان من از دکتر داوریِ "سنت‌گرا و تجدد‌ستیز و هویت‌طلب" بدم می‌آمد و شیفته بحث‌های نواندیشانه دکتر سروش بودم.

زمانه گذشت تا هم داوری غروب کرد و هم سروش از ایران رفت تا دیگر خبری از تنش‌های فی‌مابین نباشد. منتها در این اواخر، دیر و دور، "تک مضراب"ها یا فروغِ شفق‌هایی از دکتر داوریِ غروب کرده شنیده و دیده می‌شود که حاکی از طوری از "برگشتن ز راه میخانه‌ی مُفلسی" است. این تک‌مضراب‌ها، یا لااقل آن‌ها که من شنیده‌ام، عموماً نشان از توجه ایشان به سترگی پدیده‌ی "غرب" و "مدرنیته" دارند، که از آن ضمناً بوی تمکین و تواضع هم به مشام می‌رسد.

در مقابل دکتر سروش طی سوانح پس از هفتم اکتبر حماس/اسرائیل، به ریشه‌های هویت‌طلبِ بنیادگرایشان عودت کرده‌اند! آن‌قدر که در سیمای فکری این‌روزهای ایشان تاحدی به‌زحمت بشود چهره آن دکتر سروش تیزتازِ نواندیش دینی در میدان مدرنیته را تمیز داد، که پیشترها بود.

اگر آن‌طور که به‌نظر من می‌رسد باشد، انگار داوری و سروش بعدِ سی‌سال جای‌شان را عوض کرده باشند، یا شاید هم بتوان گفت که در خط میانه به‌هم رسیده باشند.
البته من در "به‌هم‌رسیدنِ" این دو قدری تردید دارم. چرا؟

پاسخِ این "چرا"، راهبر سخن اصلی‌ام است. در ستیز سی‌سال پیش داوری/سروش، اولی پرچم مارتین‌هایدگر و دومی رایت کارل‌پوپر را برافراشته بود.
بی‌کمترین تردیدی باید هایدگر را در طیف "راست‌ِ" فکری گذاشت. این نه‌صرفاً به جهت "نازی‌" بودنش بود که امروز با انتشار پس‌از مرگِ یادداشت‌های پنهان‌داشته‌اش، می‌دانیم که تا آخر عمر هم یک نازی مانده بود. بلکه راستگراییِ فکری هایدگر - که تقریرکننده "نازی"بودنش نیز گشت، قائم به این خصوصیات او بود:
۱) ستیزه او با نهاد علم و فناوری،
۲) دشمنی‌اش با "تمدن" در معنایِ موسعِ تحقق‌یافته‌،
۳) نوستالژیای ژرفی که به "گذشته" داشت،
۴) هویت‌طلبیِ فربهِ ژرمانیک،
۵) و شاعرانگیِ رومانتیک و ریشه‌دارِ او.
پس اگر در قامت هایدگر - همچون همه رومانتیک‌ها - بتوان شبحی از روسو را تمیز داد، عجیب نیست؛ همان روسو که جداعلای نهضت رومانتیک در عصر روشنگری بود.

سروشِ دهه‌های شصت‌وهفتاد، رشحات عمده‌ای از "چپ‌گراییِ" فکری را داشت، همان‌که او را علاقمند به فلسفه‌علم کرده بود، به راه نواندیشی‌دینی‌اش کشاند و در آن به تاریخیتِ فهم‌دینی‌ رساند؛ و البته از درِ ستیز با بنیادگراییِ حاکم درآمد تا مبغوض شد و ناگزیر از جلای وطن.

داوری مخالفتی با بنیادگرایی دینی نداشت، اعتنایی نیز به نواندیشی‌دینی ننمود؛ او یک "سنت‌گرا" بود و ظاهراً هم چنین ماند. این‌که "تک‌مضراب‌"های اخیرش معنای چرخش به خلاف این‌ها را داشته باشد، به‌نظرم بعید است. الا آن‌که در بهترین صورت، گویا متوجه شده‌اند که موضع ضدمدرنیته‌ای که به‌جد داشتند، چقدر پرت‌ و غیرواقع‌بینانه بوده است. سخن او که کانال "نطقیات" منتشر کرد و بهانه این حاشیه‌نویسیِ من شد، نشان از همین استبصارِ اخیرشان دارد.

امروز چنین‌به‌نظر می‌رسد که سروشِ سالمند به‌مصداقِ "کلُ شیء یَرجِع‌ُ الی اَصلِه"، به اصلِ بنیادگرایی‌ِ هویت‌طلب‌اش بازگشته است. داوری هم از اول مخالفتی با بنیادگرایی نداشت، ولی بیشتر "سنت‌گرا" بود تا "بنیادگرا"؛ امروز هم چنین است. الا آن‌که بسا به سپری‌شدگیِ قهراً بی‌بازگشتِ آفاق سنت، باور آورده است تا دعوت می‌کند در میدان سکولار (به‌عنوان واقعیتی حاصل شده، ولو نامطلوب) اندیشیده شود.
بنابراین "میانه" سروش و داوری "یکی" نیست تا در آن یگانگی کنند. میانه داوری، جهان‌سنت‌ است ( ولو ازدست‌رفته‌ی تاریخی باشد) اما میانه سروش هویت‌طلبیِ فربهِ تا سرحدِ بنیادگرایی‌ است.



https://t.me/nutqiyyat
3,5000065
علی صاحب‌ الحواشی logo
علی صاحب‌ الحواشی

08 ستمبر، 2026، 21:46

http://axnegar.fahares.com/axnegar/62f72f9202e105373ba2a4a52bdc3b6aAgACAgEAAxkBCP6m9mqL6vQGKcXHlILuVE0_Q4_BL-48AAIDC2sbPWUgTMkw6gJHVWjLAQADAgADeQADPQQ.jpg و گفت: سی سالست که استغفار می‌کنم از یک شکر گفتن. گفتند: چگونه؟

گفت: بازار بغداد بسوخت. اما دکان من نسوخت.

تذکرة الاولیاء عطار نیشابوری
ذکر سری سقطی قدس الله روحه

┄┄┅┅┅┅┅❅❁❅┅┅┅┅┄┄
فقدانِ "اخلاق" در مسلمانیِ فقاهتی
بخش سوم

✍#علی‌صاحب‌‌الحواشی
(۳/۳)

در امتدادِ همین واقعیتِ غیرقابل‌انکار بود که جریان عرفان/تصوف، از همان بدایتِ جُنید بغدادی و شبلی، توسط بدنه شریعتمدارِ "علما" مصداق "پالان‌کجی" گرفته شد و آماج گشت. همین تلقی در خراسان و باقی ایران‌ِفرهنگی - که پهنه عرفان بود - تا ماجرای رفتار شنیع حکومت‌ ولایت‌فقیه با دراویش گنابادی ادامه یافت، همان‌که اوباشِ بسیجی/اطلاعاتی آشوب‌خونینی در خیابان پاسداران علیه دراویش آفریدند.

بی‌کمترین تردیدی، در تاریخ اسلام اهل‌شریعت "الَدِّ خَصمِ" اهل عرفان و صوفیه بوده‌اند. این خصومت، به‌جهت وارونه‌کردنی بود که اهل‌عرفان از دینِ عمدتاً سیاسی/فقاهتیِ اهل‌شریعت نمودند و "معنویت" را برجسته ساخته بر "سیاست/هویت" اولویتش دادند و در راستایش پرچم "اخلاق" را نیز برافراشتند.
ما در اسلام از اول تا به امروز، سخن از "اخلاق" را تنها از اهل‌ عرفان و تصوف شنیده‌ایم. از اهل شریعت - در سنی و شیعه - چیزی از دعوت به اخلاق که آن‌همه در مآثر عرفانی غلظت دارد صادر نشد. آنچه اینان گفته و می‌گویند، صرفاً حلا‌ل‌وحرام و هنجار در قاموسِ فقه بود و هست. تنها بسیاربسیار بندرت از این جماعتِ فقیه آثاری اخلاقی چون "معراج‌السعاده" ملا‌احمدنراقیِ دوران قاجار به‌جامانده که آن هم هیچ ذوق و توجهی در بدنه روحانیت برنیانگیخت. بدین‌ترتیب، اَنگِ تاریخی که اهل عرفان و تصوف به "علما" زده و آنان را "اهل‌ظاهر" می‌خواندند، کاملا روا و وافی به مقصود است.

پایان سخن قیاسی است بین اسلام و مسیحیت در کباده‌کشیِ از اخلاق:
مسیحیتِ کاتولیکی تاسیس‌شده توسط پولس رسول، حامل بارهای عمده‌ای از "گنوزیس" بود. همین بارهای محتوایی بود که چشم‌ کاتولیسیسم را به‌ناگزیر بر "رستگاریِ معنوی" قفل کرد. چنین شد که در سنت کاتولیک ما نه‌تنها شاهد حضور انبوه مراجعِ منادی‌اخلاق و متالهانِ بشدت "اخلاق‌گرا"یِ کناره‌جو از سیاست‌و‌قدرت بودیم، بلکه کنشگریِ انبوهی که در طول تاریخ کاتولیسیسم در امور "خیریه" کرد بر بنیان‌های اخلاقیِ نهادینه‌اش استوار بود.
هیچیک از این‌ها مصداقی در مسلمانی (غیرعرفانی) سنی و شیعه نداشته و ندارند! یعنی شریعتمداران شیعه و سنی نه سخنِ چندانی از اخلاق گفتند و نه در تاریخ‌شان اهتمام چندانی بر امور "خیریه" نمودند؛ هرچه کردند برای تحکیم قدرت و پیشبردِ سیاست خودشان بوده است. بدین‌ترتیب اسلام در قیاس با مسیحیت، دینی این‌جهانی، هویتی، و معطوف به قدرت بود و هست و از این نظر بیشترین شباهت را به یهودیت دارد. الا آن‌که یهودیت دینی نژادیِ قفل‌شده در خود است ولی اسلام از اول تا به امروز دینی با اراده جهانگیری به قدرت بوده است.

پس عجب نیست که آخرِ کارِ مسلمانی فروشدن در باتلاق جنایاتِ هویت‌طلب بنیادگرا گردید!
کاتولیسیسم با آن محتوای فربهِ آخرت‌گرایی و عطف به آن‌جهان و آن‌همه اخلاق‌گراییِ عمده که داشت به فضاحت سیاستِ دیروز و امروزش رسید، مسلمانی که هیچ از آن‌ها نداشت، چرا بدتر و تباه‌تر نشود؟!

ما بارگهِ دادیم، این رفت ستم بر ما
بر قصرِ ستم‌کاران تا خود چه رسد خِذلان!
2,8200081
علی صاحب‌ الحواشی logo
علی صاحب‌ الحواشی

08 ستمبر، 2026، 21:46

http://axnegar.fahares.com/axnegar/62f72f9202e105373ba2a4a52bdc3b6aAgACAgEAAxkBCP6m9mqL6vQGKcXHlILuVE0_Q4_BL-48AAIDC2sbPWUgTMkw6gJHVWjLAQADAgADeQADPQQ.jpg و گفت: سی سالست که استغفار می‌کنم از یک شکر گفتن. گفتند: چگونه؟

گفت: بازار بغداد بسوخت. اما دکان من نسوخت.

تذکرة الاولیاء عطار نیشابوری
ذکر سری سقطی قدس الله روحه

┄┄┅┅┅┅┅❅❁❅┅┅┅┅┄┄
فقدانِ "اخلاق" در مسلمانیِ فقاهتی
بخش دوم

✍#علی‌صاحب‌‌الحواشی
(۲/۳)
وانگهی به این هم توجه داشته باشید که ما درباره تولد تا مرگِ عیسای ناصره، تقریباً چیزی جز آنچه پولس گفت نمی‌دانیم. بنابراین گزاف نیست که موسس مسیحیت را نه عیسای‌ناصره‌ که پولس رسول بدانیم، چنان‌که قاطبه مسیحیت‌پژوهان نیز چنین می‌دانند. اینک اگر این را کنار "تعبیرهای" دیگر از مسیحیت، از مسیحیت‌یهودی تا به‌ویژه مسیحیت‌های متعددِ گنوستیکی بگذاریم که اقسام گنوستیکی تا قرن سوم میلادی گهگاه حتی بیش از "کاتولیسیسمِ" تاسیسیِ پولس رواج داشتند، آن وقت می‌توان به حسِ تهدیدوجودیِ فرقه‌ی کاتولیک پی برد و فهمید چرا "دفاعیه‌"های امثال ترتولیان تا بدان درجه عصبانی و پرخاشگر شده‌اند تا نشانه‌ی خصلت هویتی/سیاسی‌ جهدهایش باشد. در واقع برنده‌شدنِ کاتولیسیسم و منقرض گشتن باقی مسیحیت‌ها، تا حد زیادی مرهون مساعی سیاسیِ آباء کلیسا در سازماندهی فرقه کاتولیک بود.
هیچیک از دیگر مسیحیت‌ها نتوانستند (یا شاید هم نخواستند) کار در میدان "سیاستِ" فرقه‌ای بکنند؛ حداقل آن است که می‌دانیم غالب مسیحیت‌های گنوستیکی بیش از آن فردگرا و معطوف به رستگاریِ آن‌جهانی بودند که اعتنایی به سیاستِ این‌جهانی نمایند، بلکه حتی چنان اعتنایی را مصداق بازی‌خوردگیِ "دمیورگ" (خدایِ شرّ آفریننده جهان) می‌دانستند.

مسئله در حق اسلام مبهم‌تر است زیرا نخستین متن‌ِ مکتوبِ ازدست‌رفته از سوانح صدراسلام توسط ابن‌اسحاق صدسالی پس از هجرت نوشته شد که سیره به‌جامانده ابن‌هشام که مدعی استفاده از آن است، متعلق به دوقرنی پس از هجرت است. وانگهی اقوام متمدن مجاور جزیره‌العرب - مثل پادشاهی مسیحیِ حبشه، امپراطوری بیزانس، یهودیان، جوامع سریانیِ شامات، و حتی ارامنه‌ی دورتر - به رغم داشتن سنتِ وقایع‌نگاری، به نحو شگفت‌انگیزی چندان مطلبی از وقایع صدراسلام را مکتوب نکردند! انگارنه‌انگار که آنجا غوغایی از ستیزها (غزوات، سریه‌ها،... و اقسام تنش‌‌های با حاکمیت اموی‌) برپا بوده است.

این شگفتی، مایه تشکیک بکلی نویی در تاریخ‌اندیشیِ صدراسلام گشته است که نکند آن قصه‌ها همگی سرهم‌شده اعراب و مسلمانانِ بعدی باشد که کلان‌روایتی برای آیندگان ساختند!
اما اگر اصل را بر قرآن بگذاریم (فارغ از ابهاماتِ بسیارِ ناظر بر گردآوری و تدوین‌اش)، چاره‌ نداریم که رسالتِ پیامبر را تنها در مکه با محوریتِ "معنویت" بدانیم؛ همان‌که در سوره‌های مکی شاهدش هستیم. باقی تلاش‌ها پیامبر در قامت یک "رهبر سیاسی/نظامی" بود (خمینی هم بر این نکته چندین‌بار تاکید نمود). آن‌قدر که بخش عمده‌ سوره‌های مدنی قرآن، تصریحاً یا تلویحاً، "سیاسیات"‌اند. البته سوره‌های مکی هم خالی از سیاسیات نیست که بیشتر صورت "دفاعیه‌ای" (آپولوژتیک) از صحت رسالت پیامبر و اعلام مرام‌فکری اسلام دارد، ولی در این سوره‌ها مباحث معنوی/هنجاری کم نیست.

سوای این، "اسلام" از آغاز توسط متولیانش، یعنی "علما"، عمدتاً مقوله‌ای "هویتی/سیاسی" فهم شد، بی‌آن‌که چندان عنایتی به "معنویت" در نگاه آنان باشد! شاهد این معنا برجستگی یافتنِ "فقه" در اسلام بود، آن‌قدر که دادِ امام‌ محمدغزالی را درآورد؛ منتها صرفاً بعد از آن که اندکی از نسیمِ عرفان به پَرش گرفت. اما ژرفای فقه‌محوریِ این‌جهانیِ "مسلمانی" آن‌قدر بود که غزالیِ دارنده‌ی جایگاهِ بی‌بدیل میان اهل‌سنت، صلای "معنویت"اش مورد اعتنای "علما" واقع نگشت! زیرا فهم اسلام سنی از خودش، تقریبا منحصراً "هویتی/سیاسی" بود و چنین‌ نیز باقی ماند.

قصه تشیع هم همین بود که از یک چالشِ حاد سیاسی (غدیر/سقیفه) برخاست و تا آخر در دریایِ سیاست شنا کرد. آئین‌های شیعه نیز به ژرفا ماهیت سیاسی یافتند تا بتوان گفت که شیعه نیز اعتنایی به "معنویت" ننمود: از بامدادِ کیسانیه، در گذر از زیدیه، و اسماعیلیان فاطمی و نزاری، تا برسیم به امامیه‌ی صفوی و جمهوری‌اسلامی.
در نگاه به این خصلت بارز "اسلام" بود که محقق معاصر عرب، عابد الجابری، تیر بیان را بر خال مقصود نشاند که گفت "تمدن‌اسلامی تمدنی فقاهتی بوده است!"
2,2700057
علی صاحب‌ الحواشی logo
علی صاحب‌ الحواشی

08 ستمبر، 2026، 21:46

http://axnegar.fahares.com/axnegar/62f72f9202e105373ba2a4a52bdc3b6aAgACAgEAAxkBCP6m9mqL6vQGKcXHlILuVE0_Q4_BL-48AAIDC2sbPWUgTMkw6gJHVWjLAQADAgADeQADPQQ.jpg و گفت: سی سالست که استغفار می‌کنم از یک شکر گفتن. گفتند: چگونه؟

گفت: بازار بغداد بسوخت. اما دکان من نسوخت.

تذکرة الاولیاء عطار نیشابوری
ذکر سری سقطی قدس الله روحه

┄┄┅┅┅┅❅❁❅┅┅┅┅┄┄
فقدانِ "اخلاق" در مسلمانیِ فقاهتی
بخش نخست

✍#علی‌صاحب‌‌الحواشی
(۱/۳)

تاریخ فقط آن نیست که روبه‌عقب فهم می‌شود، روبه عقب هم نوشته می‌شود تا پس از "جاافتادنِ" کلان‌روایتِ روبه‌عقب‌ نگاشته، بدل به "فهم‌عمومی" از این و آن واقعه تاریخی گردد.

"فهم‌عمومی" درباره تاریخ مسیحیت و اسلام آن است که این دین‌ها در مقامِ تاسیس می‌خواستند سامان "معنایی/هنجاریِ" نویی را درافکنند. درحالی‌که ممکن است اراده اولیه تاسیسِ دین، پی‌افکندنِ یک نظم‌نو در میدان‌ حیات‌جمعی بوده است که سامان‌نویِ معنایی/هنجاری در ذیل آن اراده قرار می‌گرفت. حالا چه فرقی می‌کند؟

فرقش آن است که این‌‌تعبیر، اراده‌ی اولیه‌ی تاسیسِ دین‌ را در میدان "سیاست" می‌بیند و مقولاتِ مربوط به "معنویت و هنجار" را فرع آن اراده سیاسی می‌داند، نه‌ اصل! در آن صورت پیامبران، کنشگرانِ سیاسی می‌شوند نه الهام‌دهندگان معنویت. می‌بینید که خیلی فرق می‌کند! گزینه ملایم‌تر آن است که تصور کنیم اراده معنوی در خودآگاه بود ولی اراده سیاسی‌ِ معطوف به قدرت و‌ پی‌افکندن نظم نو، نیمه‌خودآگاه بوده است.

شواهدِ درستی این دو تلقیِ ناارتودکس را در تاریخ مسیحیت از همان بدایتِ پولس‌رسول شاهدیم که چه‌ جهدهای توانفرسایی برای "سازماندهیِ" جوامع مسیحی پراکنده نمود. آن‌همه سفرهای دور که کرد و انبوهِ نامه‌ها (Epistles) که نوشت و برخی جزو "عهدجدید"‌اند، و خط‌کشی‌هایِ فرقه‌ای که او و دیگر آباء‌کلیسا در برابر "اغیار" - اعم از مسیحیانِ گنوستیکی و یا مسیحیانِ با ارتودوکسی‌های غیرکاتولیک (مثل مسیحیت آریوسی) کردند - همه‌وهمه شاهدی بر کوشش‌هایِ بالذات "سیاسیِ" پولس و دیگر آباء کلیساست. آباء‌کلیسا از پولس تا آگوستین، ده یکِ تلاش‌های ماهیتاً "سیاسی" را که نمودند، در عرصه‌های معنایی/هنجاری نکردند؛ هرچند به گواهی نامه‌های پولس و متون پُر شمارِ "دفاعیه‌ای" (apologetic) که دیگر آباء کلیسا نوشتند، وانمودِ "معنوی" پیشاپیشِ تلاش‌های بالذات "سیاسیِ" فرقه‌ای‌شان حمل می‌شد. یعنی می‌خواستند چنان جلوه بدهند که دغدغه‌ی اولیه "معنویت" را دارند و تلاش‌های "هویتی"شان معطوف به صیانت از برحقیِ معنوی بوده است. اما وقتی شاهد خشونت‌کلامِ امثال ترتولیان و ایرنائوس و اپیفانیوس و حتی اگوستین می‌شویم، این احتمال مطرح می‌شود که دغدغه اولیه آنان بسا که مباحث فرقه‌ای/هویتی/سیاسی بوده است، نه معنویت و رستگاری! دعوت به رستگاری که معنا ندارد خشونت‌بار و هتاکانه باشد.
البته در این میان بودند اندک‌شمار از آباء کلیسا مثل اوریگن و کلمنت اسکندرانی که نوشته‌هایشان عمدتاً ایمانی/معنوی و کمتر ستیزه‌جویانه‌ و پرخاشگرِ فرقه‌ای بود.
2,3400050
علی صاحب‌ الحواشی logo
علی صاحب‌ الحواشی

08 ستمبر، 2026، 21:46

تنش‌های هویتی در فرایند مدرنیته
بخش سوم

✍#علی‌صاحب‌الحواشی
(۳/۳)

https://attach.fahares.com/yUWFY1/V6J2GA7yO2+UADA== من به بهبود بشر قائلم. یعنی به حکمت کُندورسه معتقدم که برای اولین بار سخن از "پیشرفت" در سیرِ تمدن زد. به شعار عصر روشنگریِ "از اسطوره تا دانایی" نیز باور دارم. درنتیجه ایستار من نسبت به "گذشته" ضدنوستالژیاست! یعنی "گذشته" را هرچه به عقب‌تر برویم معتقدم بیشتر و بیشتر در حیوانیتِ بشر فرومی‌شویم. گفتن ندارد که این موضعی تماماً ضدرومانتیک است.

آدم‌های امروز بسیار "انسان‌تر" از مردمان گذشته‌اند. یعنی بالقوه "همدلی" بیشتری دارند، عصبیت کمتری دارند، کمتر خودمحورند، تمکین‌شان به موازینِ "عقلانیت" بس بیشتر است، بصیرت‌به‌نفس بیشتری دارند و در نتیجه بیشتر قابلیتِ نقادیِ خود را دارند. متساهل‌ترند، بیشتر اهل تامل و تَدبُرند. آسان‌تر از مردم گذشته می‌توان به خردمندی مجاب‌شان نمود. گرایش کمتری به خشونت‌ دارند تا در مواضع تنش‌های لاینحل، بیشتر متمایل به کناره‌جویی و کمتر مایل به ستیزند. من این‌وجوهِ کمابیش حاصل‌آمده به میانگینِ جهانی را از مصادیق "پیشرفت" می‌دانم که در بستر "مدرنیته" پیش‌آمد، نه‌چنان‌که دکتر سروش این‌همه را به گفتن "ریشه‌در آب است" برای دین مصادره کردند. این‌ها دستاوردهای هیچ دین‌ای نیست، کاری است که "مدرنیته" با ما کرد و همچنان می‌کند.

اگر از این منظر نگاه بکنیم، انگار داریم "انسان‌تر" می‌شویم، یعنی از حیوانیت‌مان داریم دورتر می‌شویم. اهل فرهنگ این صیرورتِ تاریخیِ انسان را "فرگشت‌فرهنگی" (cultural evolution) نام داده‌اند. روشن است که این تعبیر در برابر "فرگشت‌ِ زیستی" ساخته شد. یعنی هوموساپینس که تکوین یافت، تازه در سیرِ "انسان‌شدن" افتاد.

آنچه کارل یاسپرس "دوره محوری" (Achsenzeit) خواند و از پانصد قبل از میلاد شروع شد، چرخشگاهی در صیرورت "انسان‌شدنِ" هوموساپینس بود که با پیدایی ادیان جهانی نمودار گشت.
من معتقدم آغاز روندِ تصریحی "مدرنیته" در رنسانس (نه آن چالش‌های قرن‌سیزدهم میلادی که این روند را به راه انداخت)، چرخشگاه دوم "انسان‌شدن" هوموساپینس بود که همچنان ادامه دارد و از دوقرن پیش نیز با "تجددها" جهانگیر شد.

مایِ امروز، در همه‌جای جهان - خواه‌ناخواه و به درجات - میراث‌دارانِ این موج دوم "انسان‌شدن"ایم که مدرنیته نام گرفته است. این، سیری به‌شدت تنش‌زاست و عجب هم نیست که تنش می‌آفریند؛ زیرا در فراگرد آن می‌رود که عمدتاً حیوانی بدل به عمدتاً انسان بشود. ماها طی سه‌قرنِ گذشته‌ی جهانی، این "تنش" را زیسته‌ایم. فقط به تنش‌های خودمان در ایران نگاه بکنید که از میانه عصر ناصری که "تجدد" شروع به خودنمایی کرد، جامعه ایران دستخوش چه طوفانی از سوانح و تحولات گشت. باقی جهان هم به همین قیاس در پیچ‌وتاب شدند؛ تنش‌های خودِ "غرب" - که وطن‌تاریخیِ مدرنیته است - از همه بیشتر و شدیدتر بود.
آدم یاد قصه کافکا به عنوان "گزارشی به یک آکادمی" می‌افتد درباره انسان‌شدن یک میمون، با این فرق که کافکا طعنه به سپهر انسانی می‌زد و سخن من درباره رنج‌های انسان‌شدن در طعنه به حیوانیت بشر است.

آن نکته‌ای که در آغاز این یادداشت گفتم که در آخر خواهم گفت، همین توجه دادن به تنش‌های ناگزیرِ برون‌شدن از عصبیت‌ها و خشم‌ها به سماحتِ "فهم" و تامل است؛ یعنی بیرون خزیدن از جلد حیوانی و انسان شدن. اینجاست که "هویت‌"های عاریتی همه وامی‌روند و اگر کامل منحل نشوند، به چیزی مثل طرفداری این و آن تیم فوتبال تقلیل می‌یابند، تا به‌جای شکم‌پاره‌کردن بهانه‌ای شوند برای کُری‌خوانی و لودگی و ساعتی شوخی و خنده و وقت‌ِخوش.
3,2300077
علی صاحب‌ الحواشی logo
علی صاحب‌ الحواشی

08 ستمبر، 2026، 21:46

تنش‌های هویتی در فرایند مدرنیته
بخش دوم

✍#علی‌صاحب‌الحواشی
(۲/۳)
https://attach.fahares.com/yUWFY1/V6J2GA7yO2+UADA== طوفان و تنش‌های فکری/اجتماعیِ "غرب"، پویش تمدنی خود را دارند، که اتفاقا ذوق فکری من نیز هست. در این میان، جریان‌های بیرونی، در این تنش‌ها "شیرجه می‌روند" که البته طبیعی است. اگر دیروز مارکسیسم به پدرخواندگی اتحادشوروی این شیرجه را می‌رفت، امروز در متن چندفرهنگی‌شدنِ "غرب" درنتیجه مهاجرت‌های آسیایی و آفریقایی، نوبت "بحران‌هویت‌"های پیرامونی رسیده است تا در آن تنش‌هایِ درون‌زاد، با آوردن بحران‌های خود، بازیگری کنند.

امروز بنیادگرایی‌اسلامی جای مارکسیسم را در این نقش‌آفرینی گرفته است تا بحران‌هویتِ اسلامیِ جوشانی که یک سرش انقلاب ۱۳۵۷ ایران و سر دیگرش القاعده و داعش است، در اروپا و ایالات‌متحده عرض‌اندام می‌کند تا این دانشجوی مسلمان دانشگاه یِیل در کلیپ پیوستی صلای برچیدن امپراطوری آمریکا را دهد. ما ایرانیان که نخستین ویران‌شدگانِ بنیادگراییِ‌اسلامی بودیم، عموماً با تاسَف و خشم صحنه‌های چنینی را نظاره می‌کنیم، صحنه‌هایی که علاوه بر چپ‌های افراطی، توی دل بنیادگرایانِ پاک‌باخته‌ی وطنی تا خشم‌زدگانِ هویت‌مدار جهان عرب و شبه‌قاره و شمال‌آفریقا قند آب می‌کند.
خشم فلسطینیِ غزه‌ایِ ویران‌ و بی‌خانمان شده توسط اسرائیل تا بنیادگرایانِ واپسگرای شیعه عراق و یمن و پاکستان، تا هواداران جدی داعش و القاعده در عراق و سوریه تا شمال‌آفریقا قابل فهم است که چرا سرخوش از صَلای این دانشجو می‌شوند.

اگر من از حرف‌های این دانشجو ذوق‌زده نمی‌شوم، از آن روست که دچار بحران‌هویت نیستم؛ نقد تندی هم که به‌ لیبرال دمکراسی دارم از موضعِ غیر بنیان‌براندازِ سوسیال‌دمکراسی است، همان‌که گفتم مبتنی بر فهمی متفاوت از فهم لیبرال‌دمکراسي درباره خرسندی‌بشر است. وانگهی می‌توانم بپرسم که بنیادگرایی‌اسلامی چه گلی به‌ سَرِ مسلمان‌ها زده است که حالا می‌خواهند همان گل را به سرِ "غرب" هم بزنند؟!
همین‌ سوال را می‌شد شصت‌سال پیش از مارکسیست‌هایی که آن علمداری‌ها را در دهه ۱۹۶۰ غرب می‌کردند پرسید. این‌که مارکسیسم کجا را گلستان کرد که می‌خواهید آمریکا و اروپا را هم آن‌طور گلستان کنید؟!

اما نه‌حالا و نه آن‌وقت طرح این‌پرسش‌ها کمترین کمکی به فرونشاندنِ غیظ‌های انباشته نمی‌کرد و حالا هم نمی‌کند. ما با دینامیکِ خشمی روبروییم که نمی‌شود با حرف و سخن طرفش شد. پرسیدن از چراییِ آن‌خشم هم بی‌فایده است. چون "عقلانیت" نیست که راهبریِ آن خشم می‌کند. "سخن"، کار با عقل دارد نه با عاطفه. در مقامِ هرزِ خطابیاتی هم حرف زدن، هرزه‌کاریست!

احدی نمی‌تواند منکر ضَلّات "غرب" بشود. اما باید پرسید شما چه "صلاح" در چنته دارید که خواستار مقابله با ضَلات غرب شُده‌اید؟! مگر جز از ویرانگری چیزی هم از بنیادگرایی‌اسلامی طلوع کرده است؟ آن‌هم از اولِ رشیدرضای یک‌قرن پیش تا امروزِ بن‌لادن و ابوبکر البغدادی و خامنه‌ای و وحوش طالبانی؟!

می‌ماند "ستیزه"ای که در جریان است. زیرا وقتی "سخن" کاره‌ای نباشد لاجرم تیغ‌ها از نیام برآیند، چنان‌که آمده‌اند! آن‌هم نه حالا که همیشه تاریخ!
پس می‌رسیم به همان حکمتِ سیاه ماکیاولی. تا بگوییم "سیاست" عرصه تجلی اصل وبن‌مایه‌ی حیوانیتِ بشر است. درست که در همه شئون بشر نگاه و حساب بکنیم، ما نود درصد حیوان و تنها ده‌درصد انسانیم؛ تازه بیشترِ "عاقله" انسانیِ ما هم در خدمتِ آن نود درصدِ حیوانیتِ ماست! علمِ "سیاست" از این بصیرتِ تلخ و سیاه می‌خیزد و بر همان بصیرت هم می‌نشیند تا ترجمانی حیوانیتِ ما بکند. تف به صورت ماکیاولی انداختن هم تف‌ سربالا می‌شود! تازه اگر پدرسوختگیِ "جانماز آب‌کشیدن" نباشد، که اگر باشد چیز دیگری سربالا می‌شود!
3,0700071
علی صاحب‌ الحواشی logo
علی صاحب‌ الحواشی

08 ستمبر، 2026، 21:46

https://attach.fahares.com/yUWFY1/V6J2GA7yO2+UADA== تنش‌های هویتی در فرایند مدرنیته
بخش نخست

✍#علی‌صاحب‌الحواشی
(۱/۳)

موضع چپ‌جهانی با لیبرال‌دمکراسیِ ایالات‌متحده هرگز دوستانه نبوده است، و عجبی هم در آن نیست. این هم عجیب نیست که چپ‌افراطی "دشمن" ایالات‌متحده و توسعاً نظام سرمایه‌داری بود و هست. امروز گرایش غالب در ایرانِ طبقه متوسط شهری آن است که ایالات‌متحده آمریکا را کمابیش "علیه‌السلام" یا لااقل موجه ببینند. معتقدم نه آن افراط چپ و این تفریط راست "درست" نیست.

این‌که لیبرال دمکراسی آمریکا مورد پسند و تایید جناح چپ نباشد، از اختلاف‌منظر دیرینه به مقوله "خرسندیِ‌انسان" در حیات‌اجتماعی برمی‌خیزد، اختلافی که از دیرباز عصر روشنگری و نهضت رومانتیک بین لیبرالیسم و سوسیالیسم برقرار بود، و مورد بحث من نیست. معتقدم که این اختلاف‌منظر، قابل‌فیصله هم نیست زیرا مبتنی بر اختلاف در بنیان‌های ژرفی است که بماند.
می‌خواهم به‌بهانه کلیپ بالا، مروری بر تاریخ چالش بین این دو جناح فکری کنم تا در انتها نکته‌ای را بگویم.

ما در اواخر جنگ‌ویتنام، شاهد اوجی در این دست تنش‌ها بودیم که نخست خود را در "نهضت ضدفرهنگ دهه ۱۹۶۰" نمودار ساخت، آن هم وقتی که این نهضت وارد کارزارِ ضدجنگ‌ ویتنام نیز شد تا "بلوک‌شرق" به سرکردگی اتحادشوروی خواست تا از آن آب‌گل‌آلود در "غرب"، به‌ویژه در ایالات‌متحده، ماهیِ تفوقِ اخلاقی بگیرد.

اصل‌واساس "نهضت‌ضدفرهنگ" ربطی به مارکسیسم و شوروی نداشت، یک تنش برخاسته از "مدرنیته" مثل نهضت‌رومانتیک قرن‌نوزدهم بود، اما در سطح عوامیِ‌جوانان، که می‌خواستند چنبره هنجارهای یهودی‌مسیحی هنوز مستقر در ایالات‌متحده را از سر واکنند. اما وقتی این نهضت وارد مقولات سیاسی چون پشتیبانی از نهضت‌های ضداستعماری آفریقا و آسیا، و ضدیتِ حاد با جنگ‌ویتنام شد، اتحادشوروی عرصه را برای عرض‌اندام خود مناسب دید.

حالا مارکسیسم هم بخشی، هرچند نه‌ پررنگ، از "نهضت‌ ضدفرهنگ" گشت تا آنارشیست‌هایی چون نوآم‌چامسکی و سوسیالیست‌هایی چون سوزان‌سانتاک، و در اروپا سوسیالیست‌های کمابیش انقلابی چون ژان‌پل‌ سارتر و سیمون‌دوبوار تا استعمارستیزانِ سوسیالیست چون فرانتس فانون، اِمه‌سزر، و بسیارانی دیگر در هم‌نوایی با "نهضت‌ضدفرهنگ" درآمدند.

سارتر در فرانسه غوغایی به‌پا کرد و انبوهی هواخواه یافت تا قیامتی به‌پا شد که کار به حکومت‌نظامی در پاریس هم کشید! در آمریکا و در همین هیجان و غوغا، نومارکسیستِ "مکتب فرانکفورت"، هربرت ماکوزه، کتاب پرآوازه‌ی "انسان تک‌ساحتی"اش را نوشت. حزب کمونیست فرانسه جانی تازه گرفت و توپخانه خطابیاتی‌اش، روژه‌ گارودی و روزنامه‌اش "اومانیته" آتش‌باری سنگینی می‌کردند. در ایتالیا هم حزب کمونیست روبه اوج بود. بسیاری از آباء بعدی پست‌مدرن و پساساختارگرایی که هنوز آوازه جهانی نیافته بودند، در همین ایام زیر پرچم‌های سرخ جوانان رژه می‌رفتند: میشل‌فوکو، ژاک‌دریدا، ژان‌فرانسوا لیوتار، و دیگرانِ پرشمار، و از آن‌جمله علی‌شریعتیِ خودمان. آرتورکوستلر هم پیش از آن‌که نخست صهیونیست و سپس ضدصهیونیست گشته و دست‌آخر خودکشی بکند، اساسی چپ کرده بود.

در ایالات‌متحده کارِ سیاست - مثل امروز - دست جناح راستِ افراطیِ حزب جمهوری‌خواه و رئیس‌جمهوری روان‌نژند، ریچارد نیکسون بود. روان‌نژندی‌اش را متلک نگفتم، حالش واقعا خراب بود و مدام برای جلسات روان‌درمانی از واشنگتن به نیویورک نزد روان‌پزشک‌اش می‌رفت. اوضاعش آن‌قدر آشفته بود که وزیر دفاعِ اوایل دهه هفتادش، جیمز شلزینگر، در خاطرات و بعدها در مستندی تلویزیونی که خودم دیدم، گفت که هرگونه استفاده نیکسون از کیف کُدِ سلاح‌های اتمی را مقید به امضای خودش کرده بود! می‌ترسیدند روان آشفته‌اش گندی جهانی به‌بار آورد! بهرحال از رئیس‌جمهوری مستاصل که فرمان بمباران بیست‌وچهارساعته هانوی را به‌مدت یک‌ماه داده و هزاران مردم عادی را در آن‌جا کشته و حدود بیست بمب‌افکن B52 را از دست داده و هیچ به‌دست نیاورده بود، حماقت‌اتمی زیاده بعید نبود. البته نیکسون گندش را جای دیگری در ماجرای "واترگیت" درآورد و مجبور به استعفا شد. یارو مثل ترامپ، اساسی خل‌وضع بود، هرچند از طوری دیگر!
2,2400055
علی صاحب‌ الحواشی logo
علی صاحب‌ الحواشی

08 ستمبر، 2026، 21:46

https://attach.fahares.com/Y8gcQ6FcXWDkiWqL9z4hhw== سرودی که شریعتیِ شاعر، یادِ ما مستان داد
بخش دوم

✍#علی‌صاحب‌الحواشی
(۲/۲)

در این شاعرانگیِ نهادینه‌مان بود که هذیانات شاعرانه علی‌شریعتی - در بستر "بحران‌هویت"ای که با تجدد دچارش شده بودیم - ما را از جا کَند. او تخیل بسیار فربهی داشت که در ساحات عرفان‌تاریخی‌مان چرخ می‌زد. در فرانسه که با سوسیالیسم‌انقلابی و نقش خیزش‌آفرین‌اش در جنبش‌های ضداستعماری آفریقا آشنا شد، با نبوغ خیره‌کننده‌ای که داشت، ملغمه‌ای بین اسلام‌عرفانی و سوسیالیسم‌انقلابی آفرید. این ملغمه غریب، برای ما بشدت "ارضاء‌کننده" بود، چون در او می‌توانستیم مواریث اسلامی و عرفانِ نهادینه‌مان را نشسته در کنار کارل‌مارکس تا سارتر ببینیم! آن نااهلیِ قیل‌وقالِ عقلانیت که داشتیم، نگذاشت بفهمیم آن دوشابِ شیرین و شراب‌مردافکنِ عرفانیاتِ تاریخی‌مان، اولاً هیچ ربط و نسبتی به حسین و فاطمه و ابوذر و زینبِ قلابی که شریعتی ساخت ندارد، و این هردو هیچ سنخیتی نه با کارل‌مارکس تا ژان‌پل‌سارتر و توسعاً با پویش فکر اروپایی ندارد. نبوغ بی‌بدیل شریعتی در ترکیب و توسعه آن دوشابِ شراب‌شده با این دوغِ‌گازدار فرنگی بود که پسند ذوقِ خیال‌زده و شاعرمسلک ما افتاد.

شریعتی از ما بود که دست‌پخت‌اش منبطق بر ذوق ما افتاد. پیش از ما، خودش چشیده و آن دوغ‌ودوشاب را اولاً خوشمزه و ثانیاً شیدایی‌آفرین یافته بود. در این دوغ‌ودوشاب بود که می‌شد از ابو‌سعید تا فرانتس‌فانون شنا کرد، غوطه‌ای مستانه!

وانگهی مستیِ حاصل از آن افسونِ افیونی، می‌توانست به ما واماندگانِ تاریخ، حسی از پیشتازیِ جهان بدهد تا خیال کنیم مارکس و انگلس اگر (بقول چرچیل) "کشور شاه‌پریان" را می‌شناختند از حسین‌ تا حافظ ما را بر سرشان گذاشته حلوا‌حلوا می‌کردند! مگر امروز از این لاف‌ها نمی‌زنیم؟!

غرور ملی ما روی دیگر سکه‌ی حس‌حقارت جانسوزِ ماست. شریعتی روی این سکه سرمایه‌گذاری کرد تا بَرنده دل‌های ما شد. او گناهی نداشت، او خود ما بود. اگر گناهی هست، گناه شیفتگی نه‌چندان موجه ما به‌خودمان است. امروز این را می‌فهمیم چون از آن غرور و حقارت به‌در شده‌ایم؛ دیروز کمترین بختی از فهم این‌نکته را نداشتیم.
بلوغ ملی چنین به‌دست می‌آید؛ این بلوغ، "مفت" نصیب هیچ ملتی نمی‌شود. پس بی‌خود طعنه بر شریعتیِ سپری‌شده نزنیم که همه طعنه‌ها به خود دیروزیِ ماست. همان مایِ دیروزی که سپری شد، به فرخندگی!

حتی به دیروزی‌ها هم طعنه‌زنی جایز نیست؛ اگر آن دیروزِ هپروتی‌مان نبود امروزِ واقع‌بینی‌مان نیز نمی‌بود. ما فرزندانِ دیروزیم که از آن‌سرِ تونل‌وحشتی که خود آفریدیم، داریم بیرون می‌آییم و عملاً هم به‌در آمده‌ایم، زخمی و خونین، اما نسبتاً بالغ و عاقل!
مستی که داشتیم سپری شد، سرود شریعتی هم گذشت. زخم‌ها نیز التیام می‌یابند و بلوغ و عقل بهره ما می‌شود برای تاریخِ آینده. تا باد چنین بادا...!
3,91000144
علی صاحب‌ الحواشی logo
علی صاحب‌ الحواشی

08 ستمبر، 2026، 21:46

https://attach.fahares.com/Y8gcQ6FcXWDkiWqL9z4hhw== سرودی که شریعتیِ شاعر، یادِ ما مستان داد
بخش نخست

✍#علی‌صاحب‌الحواشی
(۱/۲)

نوشتن درباره شریعتی به اِهمال نوشتن درباره یک خواب آشفته، یا جادوی‌سیاه یا رمزِ حروف است. کارل‌گوستاو یونگ در مدخل "کیمیاگری و روانشناسی" برای آن‌که خواننده را از حیرت دربیاورد، همان اول کار می‌گوید که کیمیاگری کنشی به‌کلی یاوه و مهمل بود ولی در سیر و شیوه‌اش نکات درخور توجهی هست.
من هم دراینجا قصدی برای نقد شریعتی ندارم که سراپا آسمان‌ریسمان‌های هذیانی بود که بکلی سپری‌ و بلاموضوع گشته‌‌اند، واپسین ارادتمندان بسیار کم‌شمارش نیز همگی آفتاب لب‌بام‌اند و بزودی نخواهند بود.
اما این پرسش جدی و سرزنده‌ایست که چرا هذیانات او در زمانش آن‌همه درگرفت. پس این سخنی درباره شریعتی نیست بلکه سخنی درباره نسل من و چرایی درگرفتن شریعتی چون آتشی در بیشه‌ خشکِ ماست.

ملت‌ها خصلت‌هایی دارند همان که هِردِر مقدم بر دیگران فهمید و "روح‌ملت‌ها"یش نام کرد. مثلاً اسکاندیناویا منطقه‌ای عارف‌پرور بوده است. همین ذوقِ رازوری را در عصر مدرن‌شان هم شاهدیم، خواه در کیرکگارد متفلسفِ اگزیستانسیالیست یا هنریک ایبسنِ نمایشنامه‌نویس، یا در ادوارد گریک و یان‌سیبلیوسِ موسیقیدان نئورومانتیک، و حتی در اینگمار برگمنِ سینماگرِ مولف.
آلمانی‌ها ذوق تجریدی‌اندیشی و موسیقی دارند ولی مثلاً نقاش و مجسمه‌ساز برجسته نداشتند. لاتین‌ها (فرانسوی‌ها و ایتالیایی‌ها) اهل هنرهای تجسمی و عاشقانه‌هایند. تا دلتان بخواهد شاعر و نقاش و مجسمه‌ساز داشته‌اند. زیاد اهل اندیشه‌ تجریدی نبوده و نیستند؛ در عرصه فکری نیز اجتماعیات و سیاسیات دارند. ترک‌های آناتولی اهل جنگ‌وحماسه بوده‌اند از غلامان ترک‌ِ جنگاورِ خلفای عباسی تا آل‌عثمان اهلِ فتوحاتِ نظامی. شعر و هنرهای تجسمی نداشتند، در معماری هم جز تکرار "ایاصوفیه" هیچ نکردند. فقط در خط ثلث قیامت کردند. در اواخر قرن‌نوزدهم که باد نهضت رومانتیک اروپا که به پَرشان گرفت، شاعرانی چند در نهضت "ترکان‌جوان" پیدا کردند، فلسفه که هیچ‌اندرهیچ.

ما ایرانی‌ها شاعرمسلکیم. اهل ذوق‌ورزی با خیال‌ایم. فلسفه‌ای که پروردیم نیز "ذوقی" بوده است، از بوعلی تا صدرالدین شیرازی. ارسطو چنگی به دلمان نزد ولی افلاطون را "حکیم‌الهی" دانستیم! در هوای افلاطون می‌شد با بال‌های تذوق به پرواز درآمد، ارسطو مجال پروازِ خیال نمی‌داد؛ "معلم‌اول"اش خواندیم، به همان خشکی و سردیِ معلمی! ولی با افلاطون می‌شد "حال کرد"، ارسطو برایمان اهلِ قال بود، با او نمی‌شد حال کرد. ما حوصله قیل‌وقال نداشتیم، اهل حال بودیم، هنوز هم چنین‌ایم. بی‌خود نبود که شیخ‌بهایی سرود:
علم رسمی سربسر قیل است و قال
نه از آن کیفیتی حاصل، نه حال!

ایران سرزمینِ "حال" و عرفان و هنر و ادبیات بود، هنوز هم چنین است، نقاشی و‌ معماری‌مان هم شاعرانه بود، از فرش و گلیمِ زیراندازمان تا تذهیب و تشعیر و مقرنس و کاشیکاری‌های‌مان، همه نگاره‌هایی شعری و شاعرانه بودند. نستعلیق زیبا را ما ساختیم و در عصر قاجاریه به اوج شاعرانگی شکسته‌نستعلیق‌اش رساندیم که هرچند چندان خوانا نبود ولی زیبایِ شورانگیز چون پرطاووس بود؛ عبدالمجید‌ طالقانی در او قیامت کرد و کسی به اوج او دست نیافت.
3,4500082

Showing 30 of 84 posts

درجہ بندی

لاگ ان درکار ہے

Frequently Asked Questions

علی صاحب‌ الحواشی ٹیلیگرام چینل کس بارے میں ہے؟+

علی صاحب‌ الحواشی (@sahebolhavashi) tgdio پر Desi زمرے میں درج ایک ٹیلیگرام چینل ہے۔ اس پروفائل پر رینکنگ، ریٹنگ، ریویوز اور حالیہ پوسٹس دیکھ کر سبسکرائب کرنے سے پہلے فیصلہ کریں۔ اس وقت tgdio پر تقریباً 6,197 سبسکرائبرز ہیں۔

میں علی صاحب‌ الحواشی (@sahebolhavashi) کو ٹیلیگرام پر کیسے جوائن کروں؟+

tgdio پر چینل پروفائل کھولیں، پھر Join / Open in Telegram سے @sahebolhavashi پر مفت سبسکرائب کریں۔

کیا علی صاحب‌ الحواشی اچھا Desi چینل ہے؟+

tgdio پر جوائن سے پہلے علی صاحب‌ الحواشی کی ریٹنگ، ریویوز، رینکنگ اور پوسٹس دیکھیں۔ اس وقت tgdio پر تقریباً 6,197 سبسکرائبرز ہیں۔ اسی Desi کے دیگر چینلز سے موازنہ کریں۔

علی صاحب‌ الحواشی کے سٹیٹس اور پوسٹس کہاں دیکھوں؟+

tgdio پر @sahebolhavashi صفحہ کھولیں — سبسکرائبرز، رینکنگ، ریٹنگ اور پوسٹس۔ Stats لنک سے گروتھ چارٹ دیکھیں۔